اي ظلم تو مخرب ملک يزيديان
اي ظلم تو مخرب ملک يزيديان شاعر : خاقاني لاف از علي مزن که يزيد دوم تويي اي ظلم تو مخرب ملک يزيديان من آگهم که...
Wednesday, March 23, 2011
اهل بغداد را زنان بيني
اهل بغداد را زنان بيني شاعر : خاقاني طبقات طبق ز نان بيني اهل بغداد را زنان بيني فارغ از دسته‌ي گران بيني ...
Wednesday, March 23, 2011
قلعه‌ي گلستان شه قله‌ي بوقبيس دان
قلعه‌ي گلستان شه قله‌ي بوقبيس دان شاعر : خاقاني حصن شما خيش حرم کعبه سراي تازه بين قلعه‌ي گلستان شه قله‌ي بوقبيس...
Wednesday, March 23, 2011
چون آينه گون خنجر در شانه‌ي دست آري
چون آينه گون خنجر در شانه‌ي دست آري شاعر : خاقاني از نور مصور بين رخسار جهان‌داري چون آينه گون خنجر در شانه‌ي دست...
Wednesday, March 23, 2011
کز گفتن جان و جان مرا بس
کز گفتن جان و جان مرا بس شاعر : خاقاني چرخ ار ندهد قصاص خونم کز گفتن جان و جان مرا بس جمشيد زمانه شاه مغرب ...
Wednesday, March 23, 2011
آن نه روي است آنکه آشوب جهان است آنچنان
آن نه روي است آنکه آشوب جهان است آنچنان شاعر : خاقاني و آن نه زلف است آنکه دست آويز جان است آنچنان آن نه روي است...
Wednesday, March 23, 2011
سر چو آه عاشقان برکرد صبح
سر چو آه عاشقان برکرد صبح شاعر : خاقاني عطر آتش زاي برکرد صبح سر چو آه عاشقان برکرد صبح آتش عنبرفشان برکرد صبح...
Wednesday, March 23, 2011
پيشگاه مراد چون طلبم
پيشگاه مراد چون طلبم شاعر : خاقاني که به من آستانه مي نرسد پيشگاه مراد چون طلبم به يکي زين دوگانه مي نرسد ...
Wednesday, March 23, 2011
گر قدح‌هاي صبوحي شد ز دست
گر قدح‌هاي صبوحي شد ز دست شاعر : خاقاني هم به رطلي عذر آن درخواستند گر قدح‌هاي صبوحي شد ز دست ساغر کشتي نشان...
Wednesday, March 23, 2011
دلا از جان چه برخيزد؟ يکي جوياي جانان شو
دلا از جان چه برخيزد؟ يکي جوياي جانان شو شاعر : خاقاني بلاي عشق را گر دوست داري دشمن جان شو دلا از جان چه برخيزد؟...
Wednesday, March 23, 2011
خوش خوش به روي ساقيان ديدند خندان صبح را
خوش خوش به روي ساقيان ديدند خندان صبح را شاعر : خاقاني گوئي به عود سوخته شستند دندان صبح را خوش خوش به روي ساقيان...
Wednesday, March 23, 2011
بر سر کيوان رسد پاي کميتش چنانک
بر سر کيوان رسد پاي کميتش چنانک شاعر : خاقاني بر سر روح القدس پايه‌ي گاهش سزد بر سر کيوان رسد پاي کميتش چنانک ...
Wednesday, March 23, 2011
برقع زرنگار بندد صبح
برقع زرنگار بندد صبح شاعر : خاقاني نقش رخسار يار بندد صبح برقع زرنگار بندد صبح آينه بر عذار بندد صبح از جنيبت...
Wednesday, March 23, 2011
شيشه ز آن بشکست و باده زان بريخت
شيشه ز آن بشکست و باده زان بريخت شاعر : خاقاني کامتحان چشم احول کرده‌اند شيشه ز آن بشکست و باده زان بريخت سخره...
Wednesday, March 23, 2011
اين جان ز دام گلخن تن درگذشتني است
اين جان ز دام گلخن تن درگذشتني است شاعر : خاقاني وين دل به بام گلشن جان برگذشتني است اين جان ز دام گلخن تن درگذشتني...
Wednesday, March 23, 2011
اي روز رفتگان جگر شب فرو دريد
اي روز رفتگان جگر شب فرو دريد شاعر : خاقاني آن آفتاب از آن جگر شب برآوريد اي روز رفتگان جگر شب فرو دريد خاکي...
Wednesday, March 23, 2011
کارم از دست پايمرد گذشت
کارم از دست پايمرد گذشت شاعر : خاقاني آهم از چرخ لاجورد گذشت کارم از دست پايمرد گذشت روزم از آفتاب زرد گذشت ...
Wednesday, March 23, 2011
تو چو گل خون به لب آورده شدي و چو رطب
تو چو گل خون به لب آورده شدي و چو رطب شاعر : خاقاني خون به چشم آمده پر خار و خطر باد پدر تو چو گل خون به لب آورده...
Wednesday, March 23, 2011
بي زحمت تو با تو وصالي است مرا
بي زحمت تو با تو وصالي است مرا شاعر : خاقاني فارغ ز تو با تو حسب حالي است مرا بي زحمت تو با تو وصالي است مرا ...
Wednesday, March 23, 2011
دردي است مرا به دل دوايم بکنيد
دردي است مرا به دل دوايم بکنيد شاعر : خاقاني گرد سر آن شوخ فدايم بکنيد دردي است مرا به دل دوايم بکنيد زنجير بياريد...
Wednesday, March 23, 2011