شبي خوش همچو صبح زندگاني
شبي خوش همچو صبح زندگاني شاعر : جامي نشاط‌افزا چو ايام جواني شبي خوش همچو صبح زندگاني حوادث پاي در دامن کشيده...
Wednesday, March 23, 2011
سحر چون زاغ شب پرواز برداشت
سحر چون زاغ شب پرواز برداشت شاعر : جامي خروس صبحگاه آواز برداشت سحر چون زاغ شب پرواز برداشت بنفشه جعد عنبر بوي...
Wednesday, March 23, 2011
خوش است از بخردان اين نکته گفتن
خوش است از بخردان اين نکته گفتن شاعر : جامي که: مشک و عشق را نتوان نهفتن! خوش است از بخردان اين نکته گفتن کند...
Wednesday, March 23, 2011
خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق
خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق شاعر : جامي ز کار عالم‌اش غافل کند عشق خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق که صبر...
Wednesday, March 23, 2011
زليخا يک شبي ني صبر و ني هوش
زليخا يک شبي ني صبر و ني هوش شاعر : جامي به غم همراز و با محنت هم آغوش زليخا يک شبي ني صبر و ني هوش فشاند از...
Wednesday, March 23, 2011
زليخا گرچه عشق آشفت حالش
زليخا گرچه عشق آشفت حالش شاعر : جامي جهان پر بود از صيت جمالش زليخا گرچه عشق آشفت حالش شدي مفتون او هر کس شنيدي...
Wednesday, March 23, 2011
زليخا داشت از دل بر جگر داغ
زليخا داشت از دل بر جگر داغ شاعر : جامي ز نوميدي فزودش داغ بر داغ زليخا داشت از دل بر جگر داغ بجز روز سياه ناميدي...
Wednesday, March 23, 2011
چو از مصر آمد آن مرد خردمند
چو از مصر آمد آن مرد خردمند شاعر : جامي که از جان زليخا بگسلد بند، چو از مصر آمد آن مرد خردمند تهي از خويش و،...
Wednesday, March 23, 2011
عزيز مصر چون افگند سايه
عزيز مصر چون افگند سايه شاعر : جامي در آن خيمه زليخا بود و دايه عزيز مصر چون افگند سايه به دايه گفت کاي ديرينه‌غمخوار...
Wednesday, March 23, 2011
عزيز آمد به فر شهرياري
عزيز آمد به فر شهرياري شاعر : جامي نشاند از خيمه مه را در عماري عزيز آمد به فر شهرياري به آييني که مي‌بايست،...
Wednesday, March 23, 2011
چو دل با دلبري آرام گيرد
چو دل با دلبري آرام گيرد شاعر : جامي ز وصل ديگري کي کام گيرد؟ چو دل با دلبري آرام گيرد همه اسباب حشمت بود حاصل...
Wednesday, March 23, 2011
دبير خامه ز استاد کهن زاد
دبير خامه ز استاد کهن زاد شاعر : جامي درين نامه چنين داد سخن داد دبير خامه ز استاد کهن زاد دل يعقوب را مشعوف...
Wednesday, March 23, 2011
شبي يوسف به پيش چشم يعقوب
شبي يوسف به پيش چشم يعقوب شاعر : جامي که پيش او چو چشمش بود محبوب شبي يوسف به پيش چشم يعقوب به خنده نوش نوشين...
Wednesday, March 23, 2011
حسدورزان يوسف بامدادان
حسدورزان يوسف بامدادان شاعر : جامي به فکر دينه خرم‌طبع و شادان حسدورزان يوسف بامدادان چو گرگان نهان در صورت ميش...
Wednesday, March 23, 2011
چو پا بر دامن صحرا نهادند
چو پا بر دامن صحرا نهادند شاعر : جامي بر او دست جفاکاري گشادند چو پا بر دامن صحرا نهادند ميان خاره و خارش فکندند...
Wednesday, March 23, 2011
نمود از قصر بيرون تختگاهي
نمود از قصر بيرون تختگاهي شاعر : جامي که شاه آنجا کشيدي رخت، گاهي نمود از قصر بيرون تختگاهي پي ديدار يوسف آرميده...
Wednesday, March 23, 2011
زليخا بود ازين صورت، تهي‌دل
زليخا بود ازين صورت، تهي‌دل شاعر : جامي کز او تا يوسف آمد يک دو منزل زليخا بود ازين صورت، تهي‌دل ز دل بيرون دهد...
Wednesday, March 23, 2011
چو يوسف شد به خوبي گرم‌بازار
چو يوسف شد به خوبي گرم‌بازار شاعر : جامي شدندش مصريان يک‌سر خريدار چو يوسف شد به خوبي گرم‌بازار در آن بازار بيع...
Wednesday, March 23, 2011
چو دولت‌گير شد دام زليخا
چو دولت‌گير شد دام زليخا شاعر : جامي فلک زد سکه بر نام زليخا چو دولت‌گير شد دام زليخا به خدمتکاري يوسف ميان بست...
Wednesday, March 23, 2011
سخن‌پرداز اين شيرين‌فسانه
سخن‌پرداز اين شيرين‌فسانه شاعر : جامي چنين آرد فسانه در ميانه سخن‌پرداز اين شيرين‌فسانه زليخا را عجب دردي و سوزي...
Wednesday, March 23, 2011