دکتر های نویسنده یا پنج شباهت سرنگ و خودنویس را نام ببرید.
در دایرة المعارف ویکی پدیا، یک مدخل مستقل به دکتر/نویسنده ها اختصاص دارد و با اندکی جست و جوی اینترنتی به راحتی می شود نزدیک 500 پزشک/نویسنده...
Monday, September 17, 2012
پیوند تکه هایی از بدن مردگان
برای نوشتن داستان های ترسناک هیچ فرمانی وجود ندارد. هیچ قانونی وجود ندارد که بشود با آن رمان یا داستانی نوشت. به گمان من روح ادبیات با فرمان...
Monday, September 17, 2012
به خانه نگاه کن فرشته!
این که نوشتن یک رمان از کجا شروع می شود، چطور پیش می رود. در طول نوشتن این رمان بر نویسنده چه ها می گذرد و رمان بعد از انتشارش چه واکنش هایی...
Monday, September 17, 2012
خانم لطفاً سر بسته ننویسید
سال 52 حمید روحانی به امام (ره) نامه نوشته بود که یک نویسنده مصری می خواهد درباره شما مطلب بنویسد و خودتان اندکی از زندگی تان بنویسید. جواب داده...
Monday, September 17, 2012
اسکلت، دزدها، سگ ها و باران
وقتی این صفحه را شروع کردیم و بنا شد خاطرات شغل های مختلف را چاپ کنیم تا داستان نویسان اندک اندک از آپارتمان و کافه بیرون بیایند و از فضای رنگارنگ...
Monday, September 17, 2012
گنج حواریون
نمی شود از انواع روایت گران داستان حرف زد شفاهی و شیوه های روایت آنان را نادیده گرفت. وقتی صحبت داستان می شود کمتر کسی از پای منبرها یاد می کند؛...
Monday, September 17, 2012
پریان زن شاه را بردند
در اخباری که ایرانی ها نوشته اند، اسکندر مردی ستمکار و اهریمنی است که دولت هخامنشی را برانداخت اما در اسکندرنامه که متونی خیالی هستند، اسکندر...
Monday, September 17, 2012
17ژوئیه 1994 بین ساعت دو تا یازده شب
شما خودتان به یاد می آورید که روز 17 ژوئیه 1994 بین ساعت ده تا یازده شب، داشتید چه کار می کردید؟ نه؟ من هم همین طور، هیچ کس نمی داند.
Monday, September 17, 2012
هانا
توضیح می دهم که آن چند روز چطور بود. آن روزها همه ویژگی های لازم را داشت برای این که در ذهن من بماند. مثلاً یکی این که هوا سرد بود و برف می بارید.
Monday, September 17, 2012
آقای نویسنده، کهنه کار است
قضیه خیلی ساده بود. ب می خواست کوتاه ترین داستان دنیا را بنویسد. چهل و هشت سال پیش میز دو نفره ای گوشه کافه مولن روژ برگشته بود این را به بهرام...
Monday, September 17, 2012
صوت ربا
چیزی به چهاردهم ماه نمانده. می روم خیلی صریح به پدرم می گویم که نمی خواهم روز تولدم توی خانه بماند. قضیه خیلی ساده است. پدرم پیر شده و حرف هایش...
Monday, September 17, 2012
تلویزیونی
از هر دو طرف که به خانواده ام نگاه کنی ژن آرتیستی توش هست اما مقدارش کمه. برای رسیدن به یه گوله نمک، یه ذره قناسی باید چاه عمیق بزنی. یه رگه...
Monday, September 17, 2012
نقره ای
چهار پنج ماه بود که آمده بودیم خانه جدید و هنوز با محل آشنا نبودیم. می خواستم موهای دخترم را کوتاه کنم. رفتیم به نزدیک ترین آرایشگاهی که نزدیک...
Monday, September 17, 2012
اشتها
اوضاع آن طور که فکرش را می کردم پیش نرفته بود. دیر وقت دوشنبه شب، مزاحم رئیسم شده بودم که خیلی محترمانه تقاضای اضافه حقوق کنم اما بحث یک جوری...
Monday, September 17, 2012
اگر زنبورها نبودند
گفت: «پنج دقیقه پشت سر هم بگوید پنگال!» گفتم: «پنگال، پنگال، پنگال، پنگال، پنگال.» پرسید: «سوپو با چی می خوری؟»گفتم:«چنگال!»
Monday, September 17, 2012
اعترافات یک تَردست
چند روز پیش دخترم از پیش دبستانی اش کتابی امانت گرفت به اسم «مادر شاغل من». روی جلد کتاب، کاریکاتور یک جادوگر بود. همان طور که سعی کردم بی تفاوت...
Monday, September 17, 2012
قصه های جامانده
زونکن بزرگ کارت‌های دانشجویی پیدا شده در ماه مهر، گونی چترهای پیدا شده در فصل بهار، ظرف و لباس‌های نوی پیدا شده در اسفند، کتاب‌های جامانده از...
Monday, September 17, 2012
اسکوپ های خوشحالی
رو به روی مغازه پر از شهرک است؛ دریاکنار و خزرشهر ولی پشت مغازه روستاست، اسلام آباد و اوجاکسر. پشت مغازه پر از مرغ و خروس و احشام و شالیزار است
Monday, September 17, 2012
اسکندر در شهر عجایب
در اولین شماره از روایت در منبر گفتیم که نمی‌شود از انواع روایتگران داستان حرف زد و داستان گویان شفاهی و نمونه‌اش اهل منبر را فراموش کرد. منبر...
Monday, September 17, 2012
واقون به هوا رفت
در سالون کشتی هر کس به کاری مشغول. یکی روزنامه می‌خواند. دیگری پیانو می‌زند. یکی با یکی صحبت دارد و چون دو نفر فرنگی پرگویی خیلی حرف می‌زنند....
Monday, September 17, 2012