رازهاي دژ راين
ارگ راين در جنوب غربي شهر کنوني راين در استان کرمان قرار دارد. اين بناي بزرگ و بسيار زيباي خشتي تا حدودي به ارگ تاريخي بم شبيه است و بر بالاي...
Tuesday, June 19, 2012
عامل شگفتي گردشگران
در ضلع شرقي خيابان چهارباغ عباسي بناي باشکوه و نفيسي است که مي توان آن را آخرين بناي مهم و عظيمي دانست که در عصر صفويان ساخته شد. اين بنا که...
Tuesday, June 19, 2012
شاعر سبک خراساني نو
«محمدرضا رحماني» مشهور به مهرداد اوستا از شعرا و نويسندگان معاصر در بيستم بهمن ماه سال 1308 در شهر بروجرد به دنيا آمد، و در هفدهم اردبيهشت 1370...
Tuesday, June 19, 2012
پدر داستان کوتاه فارسي
هفدهم آبان ماه، سالروز خاموشي «سيد محمد علي جمال زاده» است که به حق لقبِ «پدر داستان نويسي نوين ايران» زيبنده اوست. بي مناسبت نيست که نگاهي به...
Tuesday, June 19, 2012
آيا مي توانم يک نويسنده بشوم؟
« من فارغ التحصيل رشته الکترونيک هستم، اما علاقه زيادي به «داستان نويسي» دارم، به نظر شما آيا مي توانم نويسنده شوم؟» «آقا من دانشجوي پزشکي هستم...
Tuesday, June 19, 2012
طنز نويس ممتاز دهه ي چهل
علي رغم بعضي که معتقدند نويسندگان بايد از تحصيلات عالي دانشگاهي برخوردار باشند تا بتوانند خوب بنويسند، پرويزي اساساً فاقد تحصيلات عالي بود ولي...
Tuesday, June 19, 2012
انواع داستان را بهتر بشناسيم
امروزه اکثر فرهنگ نويسان و منتقدان ادبي، داستان ها را از نظر کيفي و محتوايي با چنان حساسيتي مورد غور و ارزيابي قرار داده اند که تعاريف ارائه...
Tuesday, June 19, 2012
ادبیات کودکان و نوجوانان در آیینه پیدایش
تا قبل از دو، سه قرن پیش کودکان و نوجوانان در سراسر طول تاریخ جایگاه ویژه ای نداشتند و حتی بعضاً به حساب آورده نمی شدند. به دنیا می آمدند، دوران...
Tuesday, June 19, 2012
کوئنتين تارانتينو
«کوئنتين تارانتينو» کارگردان، فيلمنامه نويس، تهيه کننده و بازيگر آمريکايي در بيست و هفتم مارس 1963 در شهر ناکسويل از ايالت تنسي متولد شد. در...
Saturday, June 16, 2012
باباي من قهرمان نيست
هنوز گريه مي کرد. چشمانش خيس خيس شده بودند، اينقدر قرمز که ديگر رنگ عسلي اش معلوم نبودند. گريه ام نمي آمد، فقط اعصابم خرد شده بود. مامان آن طرف...
Saturday, June 16, 2012
آبي به رنگ خون
-فرشاد من واقعاً خسته م. اصلاً امروز روز مناسبي براي خريد نبود، من بهت گفته بودم. تو گفتي که فقط امروز مرخصي داري. فرشاد در حالي که به چشمان...
Saturday, June 16, 2012
نامه يي براي يک دوست
نامه تمام شد دختر با چشم هاي ريز شده نگاهي به خطوط جوهري انداخت و کاغذ را تا کرد. بايد هر چه زودتر آن را به صاحبش تحويل مي داد و با اين اطمينان...
Saturday, June 16, 2012
نخودچي
بي اختيار در را که با صداي ريزي باز شد فشار دادم و به داخل دويدم. خانه ي نقلي، معماري منظمي داشت و تازه واردي مثل مرا گمراه نکرد. مستقيم از توي...
Saturday, June 16, 2012
ماندگارترين هديه زندگي
گوشي را گذاشتم سعي کردم مدتي از جايم تکان نخورم و شنيده هايم را حلاجي کنم. «امير تصادف کرده... حول و هوش ساعت ده... مگه قرار نبود اون موقع توي...
Saturday, June 16, 2012
من آدم بدشانسي هستم
داداش مجيد هميشه خودش رو آدم بدشانسي مي دونست. از همون دوره ي کودکي توي هر بازي که مي باخت اون رو به حساب شانس و اقبال بدش مي گذاشت و الکي غصه...
Saturday, June 16, 2012
چشم به راه عشق
کنار سماور نشسته بود و به دخترانش مريم و مينا که با شوق کودکانه يي با هم بازي مي کردند، چشم دوخته بود. دلش شور عباس را مي زد. دو هفته يي مي شد...
Saturday, June 16, 2012
طناب پوسيده
در حال جدا کردن ميوه، در مغازه ي ميوه فروشي محل بودم که جميله خانم را ديدم. او هم مثل من در حال خريد ميوه بود. جميله خانم از همسايه هاي قديمي...
Saturday, June 16, 2012
سفر به پاريس
امروز در اداره کار خاصي نداريد! کار ارباب رجوع را هم طبق معمول و رسوم گذشته ي اداري به روزهاي بعدي موکول کرده ايد. خيلي گرسنه هستيد، اما مي خواهيد...
Saturday, June 16, 2012
سيبي که غلامرضا و الاغ را عاشق کرد
آب دماغش را با بي قيدي بالا کشيد و سپس نم آن را با سر آستينش گرفت. اقدس خانم، مادرش بارها به او گفته بود که اين کارها از دختري به سن و سال او...
Saturday, June 16, 2012
زندگي مرا مي خواند
جوان همچنان مي گفت و مي گفت، که چشمان زاغ خانم منشي به پرواز در آمدند و به نشانه ي سر رفتن حوصله ي صاحب شان، چرخي در اتاق زدند. جوان که متوجه...
Saturday, June 16, 2012