صافی تئاتری
تنها چیزی که آدم احتیاج دارد این است که اسمش روی پوستر باشد، همین‌طور یک تالار پر از تماشاگر و بازیگرانی که دست به دست هم بدهند: هر عبارت و هر...
Sunday, December 13, 2015
نگاهی به نمایشنامه‌ی باغ آلبالو
چخوف پس از گشایش نمایش «سه خواهر»، در نامه‌ای خطاب به همسرش (7 مارس 1901) نوشت: «نمایش‌نامه بعدی من کاملاً سرگرم کننده خواهد بود، حداقل از نظر...
Sunday, December 13, 2015
نگاهی به نمایش‌نامه‌ی مرغ دریایی
پرسیدم برای این که نمایش‌نامه‌ای برای تئاتر مناسب باشد، ضروری‌ترین شرط چیست؟ گوته پاسخ داد: این که هر رویدادی معنای خاص خود را داشته باشد و در...
Sunday, December 13, 2015
نگاهی به نمایشنامه‌ی دایی وانیا
«دایی وانیا» داستان سرراستی دارد. استاد مشهور هنرهای زیبای پایتخت، اکنون با درآمد کم‌تری بازنشسته شده، زن دوم جوان و زیبایی گرفته و تصمیم می‌گیرد...
Sunday, December 13, 2015
نمایش‌نامه‌های تک پرده‌ای چخوف
چخوف روزگاری نوشت: «فرق بین نمایش‌نامه‌ی بلند و نمایش‌نامه‌ی تک‌پرده‌ای صرفاً کمّی است.» (از نامه به سوورین، 14 اکتبر 1888). اصطلاحی کلی که او...
Sunday, December 13, 2015
نگاهی به نمایشنامه‌ی دیو جنگل
در سال 1888، حتی قبل از آن که چخوف ایوانوف را تمام کند، به سوورین پیشنهاد کرد که دو تایی روی یک کمدی کار کنند. آن‌ها صورتی از شخصیت‌ها، بخش‌ها...
Saturday, December 12, 2015
نگاهی به نمایشنامه‌ی محروم از ارث
چخوف هنگامی که هنوز دانش‌آموز دبیرستانی بود، نمایش‌نامه‌ای در چهار پرده و پر از حادثه نوشت: «سرقت اسب، تیراندازی، زنی که خودش را زیر قطار می‌اندازد»....
Saturday, December 12, 2015
نگاهی به نمایشنامه‌ی ایوانوف
ایوانوف که اولین نمایش‌نامه‌ی اجرا شده‌ی چخوف است، به اصرار فئودور کورش و بر اثر جوشش خلاقیتی که داستان مهم و تعیین کننده‌ی «استپ» (Steppe) را...
Saturday, December 12, 2015
نمایش‌نامه‌های آنتوان چخوف
متقاعد کردن مردم احساساتی و ساده‌دل به این که تئاتر یک مدرسه است - که در واقع هم هست - کار ساده‌ای است. اما کسی که می‌داند مدرسه چیست، به این...
Saturday, December 12, 2015
زندگینامه‌ی آنتوان چخوف
آنتوان پاولویچ چخوف در 17 ژانویه‌ی 1860 در هر تاگانروگ در کنار دریای آزوف، در جنوب روسیه به دنیا آمد. (1) او سومین فرزند خانواده‌ای بود که پنج...
Saturday, December 12, 2015
فیل‌ها و موش‌ها
در روزگار قدیم، کنار دریاچه‌ای زیبا، شهری بزرگ قرار داشت. مردم شهر با شادی زندگی می‌کردند و خوشبخت بودند. روزها آمدند و رفتند و سال‌های سال گذشت....
Saturday, December 5, 2015
سه ماهی
روزی روزگاری سه ماهی در دریاچه‌ای زندگی می‌کردند که با هم دوست بودند. یکی از آن‌ها عاقل بود و قبل از هر کاری فکر می‌کرد. یکی باهوش بود و وقتی...
Saturday, December 5, 2015
غار سخنگو
شیری گرسنه در جنگل دنبال غذا می‌گشت، اما چیزی برای خوردن پیدا نمی‌کرد. پس از مدتی به یک غار رسید و با خودش فکر کرد: «حتماً حیوانی در این غار...
Saturday, December 5, 2015
انتخاب پادشاه
روزگاری شیری در جنگلی پادشاهی می‌کرد. او قدرتمند بود و هر روز از طرف حیوانات هدیه‌هایی به دستش می‌رسید، اما باز هم راضی نبود و با خودش فکر می‌کرد:...
Saturday, December 5, 2015
مهمان
یک ساس همراه با دختران و پسران و نوه‌هایش در لابه‌لای رختخواب پادشاه زندگی می‌کرد. وقتی که پادشاه در رختخواب دراز می‌کشید و به خوابی سنگین فرو...
Saturday, December 5, 2015
دریاچه ماه
در جنگلی انبوه، تعداد زیادی فیل زندگی می‌کردند. سردسته‌ی آن‌ها فیل بسیار بزرگی بود که با مهربانی از گروه خود مواظبت می‌کرد. دسته فیل‌ها در کنار...
Saturday, December 5, 2015
دختری که با مار ازدواج کرد
روزی بود، روزگاری بود. در گوشه‌ای از این دنیای بزرگ، زن و شوهری در دهکده‌ای کوچک زندگی می‌کردند. این زن و شوهر یک غصه داشتند. غصه آن‌ها این بود...
Tuesday, December 1, 2015
يك اربعين براي تو گريان شدم حسين
يك اربعين براي تو گريان شدم حسين مانند گيسوي تو پريشان شدم حسين با چند قطره اشك دل من سبك نشد ابري شدم به پاي تو باران شدم حسين زلفي اگر كه ماند...
Tuesday, December 1, 2015
نام تو
شبي‌ كه‌ نام‌ تو در باور زمين‌ گل‌ كرد كسي‌ نگفت‌ «چرا زخم‌ ما چنين‌ گل‌ كرد» دوباره‌ مزرعه‌ كربلا شكوفا شد دوباره‌ پينة‌ دستان‌ خوشه‌چين‌ گل‌...
Tuesday, December 1, 2015
معجرت چه شد
از من مپرس زینب من معجرت چه شد با من بگو برادر زینب سرت چه شد از من مپرس از چه لبت خشک و زخمی است با من بگو که ساقی آب آورت چه شد از من مپرس...
Tuesday, December 1, 2015