خطي کان سرو بالا مي‌درآرد
خطي کان سرو بالا مي‌درآرد شاعر : عطار براي کشتن ما مي‌درآرد خطي کان سرو بالا مي‌درآرد خطي سرسبز زيبا مي‌درآرد...
Saturday, March 26, 2011
صبح بر شب شتاب مي‌آرد
صبح بر شب شتاب مي‌آرد شاعر : عطار شب سر اندر نقاب مي‌آرد صبح بر شب شتاب مي‌آرد مست را در عذاب مي‌آرد گريه‌ي...
Saturday, March 26, 2011
دل درد تو يادگار دارد
دل درد تو يادگار دارد شاعر : عطار جان عشق تو غمگسار دارد دل درد تو يادگار دارد جان از دو جهان کنار دارد تا...
Saturday, March 26, 2011
سر زلف تو بوي گلزار دارد
سر زلف تو بوي گلزار دارد شاعر : عطار لب لعل تو رنگ گلنار دارد سر زلف تو بوي گلزار دارد ببين گل که چون پاي بر...
Saturday, March 26, 2011
فرو رفتم به دريايي که نه پاي و نه سر دارد
فرو رفتم به دريايي که نه پاي و نه سر دارد شاعر : عطار ولي هر قطره‌اي از وي به صد دريا اثر دارد فرو رفتم به دريايي...
Saturday, March 26, 2011
هر که بر روي او نظر دارد
هر که بر روي او نظر دارد شاعر : عطار از بسي نيکوي خبر دارد هر که بر روي او نظر دارد که دو کون از تو يک اثر دارد...
Saturday, March 26, 2011
لب تو مردمي ديده دارد
لب تو مردمي ديده دارد شاعر : عطار ولي زلف تو سر گرديده دارد لب تو مردمي ديده دارد چه زنگي بچه ناگرديده دارد ...
Saturday, March 26, 2011
بر در حق هر که کار و بار ندارد
بر در حق هر که کار و بار ندارد شاعر : عطار نزد حق او هيچ اعتبار ندارد بر در حق هر که کار و بار ندارد خوش بود...
Saturday, March 26, 2011
زين درد کسي خبر ندارد
زين درد کسي خبر ندارد شاعر : عطار کين درد کسي دگر ندارد زين درد کسي خبر ندارد مي‌سوزم و کس خبر ندارد تا در...
Saturday, March 26, 2011
دلي کز عشق جانان جان ندارد
دلي کز عشق جانان جان ندارد شاعر : عطار توان گفتن که او ايمان ندارد دلي کز عشق جانان جان ندارد که کس مردي يک جولان...
Saturday, March 26, 2011
اگر درمان کنم امکان ندارد
اگر درمان کنم امکان ندارد شاعر : عطار که درد عشق تو درمان ندارد اگر درمان کنم امکان ندارد که در هر قطره صد طوفان...
Saturday, March 26, 2011
بار دگر پير ما رخت به خمار برد
بار دگر پير ما رخت به خمار برد شاعر : عطار خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد بار دگر پير ما رخت به خمار برد بر...
Saturday, March 26, 2011
آتش عشق آب کارم برد
آتش عشق آب کارم برد شاعر : عطار هوس روي او قرارم برد آتش عشق آب کارم برد روي ننمود و روزگارم برد روزگاري به...
Saturday, March 26, 2011
عشق تو به سينه تاختن برد
عشق تو به سينه تاختن برد شاعر : عطار وآرام و قرار من ز من برد عشق تو به سينه تاختن برد جاني که نداشتم ز تن بود...
Saturday, March 26, 2011
نام وصلش به زبان نتوان برد
نام وصلش به زبان نتوان برد شاعر : عطار ور کسي برد ندانم جان برد نام وصلش به زبان نتوان برد ره بدو مي‌نتوان آسان...
Saturday, March 26, 2011
درد من از عشق تو درمان نبرد
درد من از عشق تو درمان نبرد شاعر : عطار زانکه دلم خون شد و فرمان نبرد درد من از عشق تو درمان نبرد درد بسي برد...
Saturday, March 26, 2011
هرچه نشان کني تويي، راه نشان نمي‌برد
هرچه نشان کني تويي، راه نشان نمي‌برد شاعر : عطار وآنچه نشان‌پذير ني، اين سخن آن نمي‌برد هرچه نشان کني تويي، راه...
Saturday, March 26, 2011
دم عيسي است که با باد سحر مي‌گذرد
دم عيسي است که با باد سحر مي‌گذرد شاعر : عطار وآب خضر است که بر روي خضر مي‌گذرد دم عيسي است که با باد سحر مي‌گذرد...
Saturday, March 26, 2011
از کمان ابروش چون تير مژگان بگذرد
از کمان ابروش چون تير مژگان بگذرد شاعر : عطار بر دل آيد چون ز دل بگذشت از جان بگذرد از کمان ابروش چون تير مژگان...
Saturday, March 26, 2011
هر دل که وصال تو طلب کرد
هر دل که وصال تو طلب کرد شاعر : عطار شب خوش بادش که روز شب کرد هر دل که وصال تو طلب کرد هر که آب حيات تو طلب...
Saturday, March 26, 2011