مسیر جاری :
لکلک و خرچنگ
در کنار برکهای زیبا و پر از ماهی، لکلکی زندگی میکرد. او هر روز برای سیر کردن خود، ماهیهای برکه را شکار میکرد و زندگی راحتی داشت.
Thursday, November 19, 2015
شیر بزرگ و خرگوش کوچک
روزی روزگاری، شیری بزرگ در جنگلی زندگی میکرد. او هر روز به حیوانات جنگل حمله میکرد و تعداد زیادی از آنها را میخورد. همه حیوانات هم از او...
Thursday, November 19, 2015
میمون و تمساح
در کنار رودخانهای زیبا، بر روی درخت انجیری یک میمون زندگی میکرد. میمون تنها بود، اما دلی شاد داشت و از زندگیاش راضی بود. او از شاخههای درخت...
Thursday, November 19, 2015
سنگ قبر قدیمی
یک شب توی یکی از خانهها جشن بزرگی برپا بود. یک خانواده هم آنجا دعوت بودند که بچههای آنها توی حیاط از سر و کول هم بالا میرفتند. کمکم غروب...
Thursday, November 19, 2015
برگی از آسمان
فرشتهای که گلی زیبا در دستش بود و داشت در آسمان پرواز میکرد اما همین که فرشته آمد آن گل را بو کند، یکی از برگهایش به بالش گرفت و کنده شد....
Thursday, November 19, 2015
یک تار مو
یک شنبه بود و روز تعطیلی در حالی که صدای بازی و شادی بچهها از محله به گوش میرسید. هوا آفتابی بود. درختها شکوفه زده بودند، اردکها برای خودشان...
Thursday, November 19, 2015
بند انگشتی
در زمانهای خیلی دور زنی زندگی میکرد که دلش میخواست یک بچهی خیلی کوچولو داشته باشد. او نمیدانست که چنین بچهای را باید از کجا پیدا کند؛ برای...
Thursday, November 19, 2015
وزغ
در قدیم چاه عمیقی بود که هر وقت میخواستند از آن آب بکشند یک سطل را با طناب خیلی بلند در آن میانداختند و از آن آب بالا میکشیدند. این چاه آنقدر...
Thursday, November 19, 2015
شانس در یک تکه چوب
شما میدانید که بخت چیست؟ من توضیح میدهم. بخت یا همان شانس چیزی است که بعضی وقتها در خانهی آدم را میزند. به بعضیها بیشتر رو میآورد و به...
Thursday, November 19, 2015
طلسم
در روزگاران قدیم یک شاهزاده خانم و یک شاهزاده پسر با هم ازدواج کرده بودند که خیلی خوشبخت بودند اما میترسیدند که یک وقت خوشبختی آنها تمام بشود؛...
Thursday, November 19, 2015
کودک مرده
در یک شهر بزرگ افراد خانهای پسر چهار سالهشان را از دست داده بودند و برای آن پسر بچه گریه میکردند. شب شده بود، اما هنوز پیکر بیجان پسربچه...
Thursday, November 19, 2015
داستان پنج نخود
روزی روزگاری پنج نخود با هم زندگی میکردند که هر پنج تای آنها توی یک غلاف بودند. نخودها روزبهروز بزرگتر میشدند و بیشتر میفهمیدند. آنها اول...
Thursday, November 19, 2015
پیرمرد دانا
قصهها هم مثل آدمها هستند. هرچه بیشتر از عمرشان میگذرد قشنگتر میشوند. این از خوبیهای قصههاست.
Thursday, November 19, 2015
خانوادهی شاد
در کشور دانمارک درختی وجود دارد که برگهای خیلی بزرگی دارد. اسم این درخت، بابا آدم است. آنقدر برگهای این درخت بزرگ است که حتی میتوانیم موقعی...
Thursday, November 19, 2015
کفش قرمزی
در روزگاران قدیم دختربچهی زیبایی به نام کارن بود که هیچ وقت کفشهای درست و حسابی نداشت که بپوشد. او تابستانها مجبور بود پابرهنه باشد و زمستانها...
Thursday, November 19, 2015
جوجه اردک زشت
روزی، روزگاری روستای زیبایی بود که در آنجا وقتی فصل تابستان میشد گیاهان، سرسبز بودند و درختان میوههای فراوانی میدادند. در آن روستا مردابی...
Thursday, November 19, 2015
حرفهای کودکانه
در روزگاران گذشته و در یک شهر بزرگ یک روز مردی تاجر، در خانهی بزرگ و زیبایش جشن تولد دخترش را برگزار میکرد. این تاجر مرد پولدار و تحصیل کردهای...
Friday, November 6, 2015
هانس شیرین عقل
روزی روزگاری در یک روستای زیبا یک خانهی خیلی بزرگ بود که متعلق به یک ارباب بود. این ارباب سه پسر داشت که دو نفر از آنها خیلی باهوش بودند.
Friday, November 6, 2015
حلزون و بتهی گل
در یک کشور دور باغی بود که دور تا دورش با درختان فندق محصور شده بود. توی این باغ یک بته گل بسیار قشنگ بود که زیرش یک حلزون زندگی میکرد. این...
Friday, November 6, 2015
همسایگان
در سالیان دور و در یک مرداب، مرغابیهای زیادی زندگی میکردند آنها بسیار پر سر و صدا بودند و بیشتر مواقع بدون این که اتفاقی بیفتد سر و صدا میکردند....
Friday, November 6, 2015
گروه بندی
برگزیده ها
آخر مقالات
کدام مشاهیر ایرانی در خارج از کشور دفن شدند
از کجا بدانیم سرماخوردگی مان ویروسی است یا آلرژی؟
چه ماستی برای سلامتی مناسب است؟
عاداتی که رفلاکس معده را بدتر می کنند
چرا سورهٔ حمد بهترین سورهٔ قرآن است؟
لیست خوراکی هایی که نباید با هم خورده شوند
لیست خوراکی هایی که نباید با هم خورده شوند
لیست خوراکی هایی که نباید با هم خورده شوند
لیکی گات(روده نشت پذیر) چیست؟ + راه های درمان
متن های ادبی درباره وطن و وطن پرستی