كشاورز پرنده
یكی بود، یكی نبود. در روزگاران خیلی قدیم، در یكی از دهكده‌های ژاپن، پیرمردی زندگی می‌كرد كه نامش "تارو" بود. نزدیك خانه‌ی تارو، مرداب بزرگی بود...
Wednesday, July 5, 2017
برادر تبر
هیزم‌شکنی برای کار به روستایی رفت. دید مردم با دست خالی چوب‌ها را ی‌شکنند. پرسید: «چرا با دست خالی؟ مگر تبر ندارید؟» گفتند: «تبر چیست؟ خوردنی...
Wednesday, July 5, 2017
حاجی عباس
در زمان‌های قدیم مرد مؤمن و درستکاری بود که «عباس» نام داشت. عباس فقط یک آرزو داشت و آن هم رفتن به مکه و زیارت خانه‌ی خدا بود. عباس سال‌های سال...
Wednesday, July 5, 2017
پیرزن و خروس
پیرزنی یک خروس داشت. یک روز یک سکه پیدا کرد. با خودش گفت: «انگور بخرم که هسته داره پسته بخرم که پوسته داره میوه بخرم که دانه داره کشمش بخرم که...
Wednesday, July 5, 2017
حاتم طایی
درویشی بود که قصیده می‌خواند و از مردم پول می‌گرفت. روزی به قصر حاتم طایی رفت. حاتم پنج قران به او داد. درویش گفت: «فلان جا به هفت خانه رفتم،...
Wednesday, July 5, 2017
نقاب‌دار
سلطانی بود، سه پسر داشت. روزی به پسرهایش گفت: «بروید و برای خود، کاری پیدا کنید!»
Wednesday, July 5, 2017
اسب جادو
پادشاهی بود عادل و رعیت‌دوست که شب و روز به فکر آسایش مردم بود. یک روز پادشاه رفت جلوی آینه. ریش‌اش سفید شده بود. با خود گفت: «افسوس! پام به...
Wednesday, July 5, 2017
چرا ماهی خندید
مرد فقیری با همسرش زندگی می‌کرد. آن‌ها فرزند نداشتند. شبی مرد خواب دید که یک سال دیگر زنش فرزندی به دنیا خواهد آورد. درست سر سال، صاحب پسری شدند...
Tuesday, July 4, 2017
دوای چشم
پادشاهی کور شده بود و پزشکان دربار نتوانسته بودند کاری براش بکنند. روزی درویشی به دربار آمد و گفت: «خاک پای دختر شاه روم، درمان چشم پادشاه‌ست.»
Tuesday, July 4, 2017
خروس سوار
مردی بود که سه زن و سه باغ و سه اسب داشت. سه زنش بچه‌دار نمی‌شدند. سه باغش میوه نمی‌دادند و سه اسبش نمی‌زاییدند. روزی مردی نورانی نُه تا سیب...
Tuesday, July 4, 2017
دختر خیاط و پسر پادشاه
خیاطی سه دختر داشت. یک روز پسر پادشاه آمد در دکانش و گفت: «می‌خواهم لباسی از گُل برای من بدوزی.»
Tuesday, July 4, 2017
کوزه‌ی خیاط
خیاطی بود که کنار قبرستان شهر دکانی داشت و توی دکانش کوزه‌ای داشت. هر مرده‌ای را که از جلوی دکانش به قبرستان می‌بردند، او سنگی در کوزه می‌انداخت....
Tuesday, July 4, 2017
شاهزاده ابراهیم و فتنه‌ی خون‌ریز
پادشاهی پسری به نام «ابراهیم» داشت. روزی شاهزاده ابراهیم به دنبال شکار بود که به غاری رسید. پیرمردی توی غار بود. پیرمرد به عکسی که توی دستش بود...
Tuesday, July 4, 2017
مروارید گران‌بها
روزی پادشاه و وزیرش از راهی می‌گذشتند. در راه، یک مروارید گران‌بها پیدا کردند، پادشاه گفت: «مروارید را من دیده‌ام و مال من است.»
Tuesday, July 4, 2017
قیزلرخان
مادری بود که فقط هفت تا پسر داشت. پسرها دل‌شان می‌خواست یک خواهر داشته باشند. اتفاقاً زد و مادرشان باردار شد. چندماهی به دنیا آمدن بچه مانده...
Tuesday, July 4, 2017
مطیع و مطاع
جوان بیکاری بود به نام «مطیع». روزی به شهر رفت تا کاری پیدا کند. بین راه ماهیگیری جلوی او را گرفت و گفت: «ماهی بزرگی تو تورم افتاده. اگر کمک...
Tuesday, July 4, 2017
تلی‌هزار
پادشاهی بود، سه پسر داشت. پسرها به سن ازدواج رسیده بودند. پادشاه، به هر کدام یک کیسه طلا داد و گفت: «این پول‌ها را هر جور دل‌تان خواست، خرج کنید!»
Tuesday, July 4, 2017
دختر خیاط و شاهزاده
مرد خیاطی با زنش زندگی می‌کرد. آن‌ها بچه نداشتند. روزی درویشی دم درآمد و سیبی به آن‌ها داد. زن سیب را خورد و باردار شد، اما نه ماه بعد، یک کدو...
Sunday, July 2, 2017
کیسه‌ی گندم
روزی روزگاری، مرد کم عقلی با زنش در دهکده‌ای زندگی می‌کرد. یک روز زنش به او گفت: «آردمون تموم شده، برو خونه‌ی پدرم، گندم بیار که نون بپزم و شکم...
Sunday, July 2, 2017
طوطی و بازرگان
بازرگانی ثروتمند بود که غلامان و کنیزان زیادی داشت. بازرگان، طوطی زیبا و سخنگویی هم داشت که هر روز کنار قفسش می‌ایستاد و با او حرف می‌زد. بازرگان،...
Sunday, July 2, 2017