المسیر الجاریه :
این من و هجر تو و حال به هم ریخته ام مهدوی

این من و هجر تو و حال به هم ریخته ام

این من و هجر تو و حال به هم ریخته ام<br /> رحم کن بر من و احوال به هم ریخته ام<br /> منم آن عاشق جامانده ی روز عرفه<br /> سر به زیرم سر اعمال به هم ریخته ام
به گدایی در خانه ات عادت دارم مهدوی

به گدایی در خانه ات عادت دارم

به گدایی در خانه ات عادت دارم<br /> سالها می شود آقا که دلم پشت در است<br /> شب اگر تا سحری گریه کنم از دوری<br /> اگر آدم نشوم گریه من بی ثمر است<br />
در دل از دوری تو حال و هوای دِگر است مهدوی

در دل از دوری تو حال و هوای دِگر است

در دل از دوری تو حال و هوای دِگر است<br /> شوق دیدار شما لحظه به لحظه به سر است<br /> بسکه من دیده به در دوخته ام پیر شدم<br /> چشم آلوده به در دوختنش بی اثر است
برای چشم به راهت تمام ثانیه ها مهدوی

برای چشم به راهت تمام ثانیه ها

برای چشم به راهت تمام ثانیه ها<br /> چه کُند میگذرد صاحب الزمان بی تو<br /> قسم به جان عزیزت، عزیز خسته شدم<br /> از این همه سفرِ تا به جمکران بی تو
دلم شکسته شد از دستِ این و آن بی تو مهدوی

دلم شکسته شد از دستِ این و آن بی تو

دلم شکسته شد از دستِ این و آن بی تو<br /> چگونه پَر بکشم تا به آسمان بی تو؟<br /> چقدر وعده ی فردا چقدر جمعه ی بعد؟<br /> ببین که بر لبم آقا رسیده جان بی تو
آدینه ای آن جان جهان می رسد از راه مهدوی

آدینه ای آن جان جهان می رسد از راه

آدینه ای آن جان جهان می رسد از راه<br /> ز آن دل پی دلدار بود هر شب جمعه<br /> ای گمشده ی فاطمه برگرد که دل ها<br /> از عشق تو سر شار بود هر شب جمعه
خون شد جگر ما ز بس آدینه شمردیم مهدوی

خون شد جگر ما ز بس آدینه شمردیم

خون شد جگر ما ز بس آدینه شمردیم<br /> بین دیده چه خونبار بود هر شب جمعه<br /> گویند چرا هیئتیان خواب ندارند<br /> گو فاطمه بیدار بود هر شب جمعه<br />
ما را شب دیدار بود هر شب جمعه مهدوی

ما را شب دیدار بود هر شب جمعه

ما را شب دیدار بود هر شب جمعه<br /> دل منتظر یار بود هر شب جمعه<br /> ای مشتریان گل زهرا بشتابید<br /> یوسف سر بازار بود هر شب جمعه
قسم به عاطفه ، فصل ظهور می آید مهدوی

قسم به عاطفه ، فصل ظهور می آید

قسم به عاطفه ، فصل ظهور می آید<br /> ز انتهای سحر پیک نور می آید<br /> فراز سینه ی امواج زورق خورشید<br /> به سوی ساحل سبز شعور می آید
کاسه‌ی شعر مرا از دست عشق انداختی مهدوی

کاسه‌ی شعر مرا از دست عشق انداختی

کاسه‌ی شعر مرا از دست عشق انداختی<br /> تکّه‌ای را تر کن از سرچشمه‌ی الهام، تر!<br /> می‌رسی و انتخابی سخت خواهی کرد، آه<br /> بی‌گمان از عاشقانی بهتر و خوشنامتر<br /> سهم ما... شوق حضور و آبروی انتظار<br...