المسیر الجاریه :
می رسد نوری که خورشید ست و ماه مهدوی

می رسد نوری که خورشید ست و ماه

می رسد نوری که خورشید ست و ماه<br /> می رسد عدلی که امید ست و جاه<br /> نام او در کام عشق سوداگر است<br /> می رسد عشقی که میلاد ست و ماه
مردی رسد که میدهد عشق و امید و گل مهدوی

مردی رسد که میدهد عشق و امید و گل

مردی رسد که میدهد عشق و امید و گل<br /> مردی ست از صلاله ی نور، از تبار سبز<br /> امروز اگرچه حال جهان بی قراری است<br /> فردا جهان رسد به سر یک قرار سبز
هر انتظار، خاصه این انتظار سبز مهدوی

هر انتظار، خاصه این انتظار سبز

هر انتظار، خاصه این انتظار سبز<br /> دارد نوید رویش و عطر بهار سبز<br /> در انتهای سلطه ی شبهای تیره، سرد<br /> خورشید گرم صبح دمد از دیار سبز<br />
شکست خلوت آدینه ها به زمزم اشک مهدوی

شکست خلوت آدینه ها به زمزم اشک

شکست خلوت آدینه ها به زمزم اشک<br /> چقدر بی تو به حسرت دلم لبالب شد<br /> نسیم نرگسی از گلشنی نمی خیزد<br /> که تا به دامنش اندوه من بیامیزد<br />
چقدر بی تو به غربت شکست خاطر خاک مهدوی

چقدر بی تو به غربت شکست خاطر خاک

چقدر بی تو به غربت شکست خاطر خاک<br /> نیامدی و عطش درعطش زبانه کشید<br /> نیامدی و زمین شعله شعله درتب شد<br /> نشست خاطر آیینه ها به آه ملال
دلم برای تو تنگ است ای سرا پا خوب مهدوی

دلم برای تو تنگ است ای سرا پا خوب

دلم برای تو تنگ است ای سرا پا خوب<br /> دلم برای تو تنگ است مثل تنگ غروب<br /> چه لحظه های غریبی که بی تو میگذرند<br /> چه روزگارعجیبی است بی تو ای محبوب<br />
بیا که دل به امید تو بستم آقا جان مهدوی

بیا که دل به امید تو بستم آقا جان

بیا که دل به امید تو بستم آقا جان                  <br /> وزین عمل به خدا مست مستم آقا جان<br /> به هر چه دل بسپردم پس از یکی دو سه روز                 <br /> به اعتبار تو آن را گسستم آقا جان<br />
تو فصل آخر منظومه ی خدایی عشق مهدوی

تو فصل آخر منظومه ی خدایی عشق

تو فصل آخر منظومه ی خدایی عشق<br /> تمام ِ سوره ی یاسین ، طلیعه ی طاها<br /> قــیامِ  حتمی عشقی ، قـعود در قلبم<br /> ســرادقات جمـال ِ تو ، جنت المـأوا<br /> بیاکه بی تو چه سرد است فصل ایمانم<br /> و...
تو آن دلیــل خدایی که حاضری امّا مهدوی

تو آن دلیــل خدایی که حاضری امّا

تو آن دلیــل خدایی که حاضری امّا<br /> بـرای آمـدنت نـدبه خوانده ام ؛ آقا<br /> خدا کــند که بتـابی  به باور مـردم<br /> و گل کنی به بلنــدی عشق در دلها<br />
ساعت رسیده رأس قرارِ دوازده مهدوی

ساعت رسیده رأس قرارِ دوازده

ساعت رسیده رأس قرارِ دوازده<br /> دردی نشسته گوشه کنار دوازده<br /> خورشید رفته عشق بیارد برایمان<br /> در پشت ابر مانده تبار دوازده<br />