با تابش زلف و رخت اي ماه دلفروز
با تابش زلف و رخت اي ماه دلفروز شاعر : سنايي غزنوي از شام تو قدر آيد وز صبح تو نوروز با تابش زلف و رخت اي ماه دلفروز...
Wednesday, March 23, 2011
تا جايزي همي نشناسي ز لايجوز
تا جايزي همي نشناسي ز لايجوز شاعر : سنايي غزنوي اندر طريق عشق مسلم نه‌اي هنوز تا جايزي همي نشناسي ز لايجوز از...
Wednesday, March 23, 2011
دلبر من عين کمالست و بس
دلبر من عين کمالست و بس شاعر : سنايي غزنوي چهره‌ي او اصل جمالست و بس دلبر من عين کمالست و بس هر چه نشانست و بالست...
Wednesday, March 23, 2011
چون تو نمودي جمال عشق بتان شد هوس
چون تو نمودي جمال عشق بتان شد هوس شاعر : سنايي غزنوي رو که ازين دلبران کار تو داري و بس چون تو نمودي جمال عشق بتان...
Wednesday, March 23, 2011
اي من غريب کوي تو از کوي تو بر من عسس
اي من غريب کوي تو از کوي تو بر من عسس شاعر : سنايي غزنوي حيلت چه سازم تا مگر با تو برآرم يک نفس اي من غريب کوي تو...
Wednesday, March 23, 2011
اي من غلام روي تو تا در تنم باشد نفس
اي من غلام روي تو تا در تنم باشد نفس شاعر : سنايي غزنوي درمان من در دست تست آخر مرا فرياد رس اي من غلام روي تو تا...
Wednesday, March 23, 2011
اي ز ما سير آمده بدرود باش
اي ز ما سير آمده بدرود باش شاعر : سنايي غزنوي ما نه خشنوديم تو خشنود باش اي ز ما سير آمده بدرود باش تو به خون...
Wednesday, March 23, 2011
اي ز خوبي مست هان هشيار باش
اي ز خوبي مست هان هشيار باش شاعر : سنايي غزنوي ور ز مستي خفته‌اي بيدار باش اي ز خوبي مست هان هشيار باش گشته مستانند...
Wednesday, March 23, 2011
اي سنايي دل بدادي در پي دلدار باش
اي سنايي دل بدادي در پي دلدار باش شاعر : سنايي غزنوي دامن او گير و از هر دو جهان بيزار باش اي سنايي دل بدادي در...
Wednesday, March 23, 2011
اي دل اندر نيستي چون دم زني خمار باش
اي دل اندر نيستي چون دم زني خمار باش شاعر : سنايي غزنوي شو بري از نام و ننگ و از خودي بيزار باش اي دل اندر نيستي...
Wednesday, March 23, 2011
اي پسر ميخواره و قلاش باش
اي پسر ميخواره و قلاش باش شاعر : سنايي غزنوي در ميان حلقه‌ي اوباش باش اي پسر ميخواره و قلاش باش بر سر کويي که...
Wednesday, March 23, 2011
بامدادان شاه خود را ديده‌ام بر مرکبش
بامدادان شاه خود را ديده‌ام بر مرکبش شاعر : سنايي غزنوي مشک پاشان از دور زلف و بوسه باران از لبش بامدادان شاه خود...
Wednesday, March 23, 2011
اي سنايي جان ده و در بند کام دل مباش
اي سنايي جان ده و در بند کام دل مباش شاعر : سنايي غزنوي راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش اي سنايي جان ده...
Wednesday, March 23, 2011
اي جهان افروز دلبر اي بت خورشيد فش
اي جهان افروز دلبر اي بت خورشيد فش شاعر : سنايي غزنوي فتنه‌ي عشاق شهري شمسه‌ي خوبان کش اي جهان افروز دلبر اي بت...
Wednesday, March 23, 2011
دلم برد آن دلارامي که در چاه زنخدانش
دلم برد آن دلارامي که در چاه زنخدانش شاعر : سنايي غزنوي هزاران يوسف مصرست پيدا در گريبانش دلم برد آن دلارامي که...
Wednesday, March 23, 2011
برخيز و برو باده بيار اي پسر خوش
برخيز و برو باده بيار اي پسر خوش شاعر : سنايي غزنوي وين گفت مرا خوار مدار اي پسر خوش برخيز و برو باده بيار اي پسر...
Wednesday, March 23, 2011
الا اي دلرباي خوش بيا کامد بهاري خوش
الا اي دلرباي خوش بيا کامد بهاري خوش شاعر : سنايي غزنوي شراب تلخ ما را ده که هست اين روزگاري خوش الا اي دلرباي خوش...
Wednesday, March 23, 2011
بر من از عشقت شبيخون بود دوش
بر من از عشقت شبيخون بود دوش شاعر : سنايي غزنوي آب چشمم قطره‌ي خون بود دوش بر من از عشقت شبيخون بود دوش در کنار...
Wednesday, March 23, 2011
چه رسمست آن نهادن زلف بر دوش
چه رسمست آن نهادن زلف بر دوش شاعر : سنايي غزنوي نمودن روز را در زير شب پوش چه رسمست آن نهادن زلف بر دوش گه از...
Wednesday, March 23, 2011
از فلک در تاب بودم دي و دوش
از فلک در تاب بودم دي و دوش شاعر : سنايي غزنوي وز غمت بي تاب بودم دي و دوش از فلک در تاب بودم دي و دوش در ميان...
Wednesday, March 23, 2011