دلبرا تا نامه‌ي عزل از وصالت خوانده‌ام
دلبرا تا نامه‌ي عزل از وصالت خوانده‌ام شاعر : سنايي غزنوي اي بسا خون دلا کز ديده بر رخ رانده‌ام دلبرا تا نامه‌ي...
Wednesday, March 23, 2011
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده‌ام
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده‌ام شاعر : سنايي غزنوي ور چه آزادم ترا تا زنده‌ام من بنده‌ام برندارم دل ز مهرت دلبرا...
Wednesday, March 23, 2011
صنما تا بزيم بنده‌ي ديدار توام
صنما تا بزيم بنده‌ي ديدار توام شاعر : سنايي غزنوي بتن و جان و دل ديده خريدار توام صنما تا بزيم بنده‌ي ديدار توام...
Wednesday, March 23, 2011
بسته‌ي يار قلندر مانده‌ام
بسته‌ي يار قلندر مانده‌ام شاعر : سنايي غزنوي زان دو چشمش مست و کافر مانده‌ام بسته‌ي يار قلندر مانده‌ام من همه...
Wednesday, March 23, 2011
تا بر آن روي چو ماه آموختم
تا بر آن روي چو ماه آموختم شاعر : سنايي غزنوي عالمي بر خويشتن بفروختم تا بر آن روي چو ماه آموختم ديده‌ي عقل و...
Wednesday, March 23, 2011
از همت عشق بافتوحم
از همت عشق بافتوحم شاعر : سنايي غزنوي پا بسته‌ي عشق بلفتوحم از همت عشق بافتوحم بفزود ز آب روي روحم بربود ز...
Wednesday, March 23, 2011
دگر بار اي مسلمانان به قلاشي در افتادم
دگر بار اي مسلمانان به قلاشي در افتادم شاعر : سنايي غزنوي به دست عشق رخت دل به ميخانه فرستادم دگر بار اي مسلمانان...
Wednesday, March 23, 2011
تا من به تو اي بت اقتدي کردم
تا من به تو اي بت اقتدي کردم شاعر : سنايي غزنوي بر خويش به بي دلي ندي کردم تا من به تو اي بت اقتدي کردم دين و...
Wednesday, March 23, 2011
دستي که به عهد دوست داديم
دستي که به عهد دوست داديم شاعر : سنايي غزنوي از بند نفاق برگشاديم دستي که به عهد دوست داديم در دام تعلق اوفتاديم...
Wednesday, March 23, 2011
چندان بخوريم مي که از خود
چندان بخوريم مي که از خود شاعر : سنايي غزنوي آگه نشويم زان که چنديم چندان بخوريم مي که از خود دل در خود و در...
Wednesday, March 23, 2011
خيز تا ما يک قدم بر فرق اين عالم زنيم
خيز تا ما يک قدم بر فرق اين عالم زنيم شاعر : سنايي غزنوي وين تن مجروح را از مفلسي مرهم زنيم خيز تا ما يک قدم بر...
Wednesday, March 23, 2011
خيز تا بر ياد عشق خوبرويان مي‌زنيم
خيز تا بر ياد عشق خوبرويان مي‌زنيم شاعر : سنايي غزنوي پس ز راه ديده باغ دوستي را پي زنيم خيز تا بر ياد عشق خوبرويان...
Wednesday, March 23, 2011
پسرا خيز تا صبوح کنيم
پسرا خيز تا صبوح کنيم شاعر : سنايي غزنوي راح را همنشين روح کنيم پسرا خيز تا صبوح کنيم از شرابي دو تا فتوح کنيم...
Wednesday, March 23, 2011
خيز تا در صف عقل و عافيت جولان کنيم
خيز تا در صف عقل و عافيت جولان کنيم شاعر : سنايي غزنوي نفس کلي را بدل بر نقش شادروان کنيم خيز تا در صف عقل و عافيت...
Wednesday, March 23, 2011
گفتم از عشقش مگر بگريختم
گفتم از عشقش مگر بگريختم شاعر : سنايي غزنوي خود به دام آمد کنون آويختم گفتم از عشقش مگر بگريختم شور ننشاندم که...
Wednesday, March 23, 2011
الا اي ساقي دلبر مدار از مي تهي دستم
الا اي ساقي دلبر مدار از مي تهي دستم شاعر : سنايي غزنوي که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم الا اي ساقي دلبر مدار...
Wednesday, March 23, 2011
من نصيب خويش دوش از عمر خود برداشتم
من نصيب خويش دوش از عمر خود برداشتم شاعر : سنايي غزنوي کز سمن بالين و از شمشاد بستر داشتم من نصيب خويش دوش از عمر...
Wednesday, March 23, 2011
ترا دل دادم اي دلبر شبت خوش باد من رفتم
ترا دل دادم اي دلبر شبت خوش باد من رفتم شاعر : سنايي غزنوي تو داني با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم ترا دل دادم اي...
Wednesday, March 23, 2011
تا به رخسار تو نگه کردم
تا به رخسار تو نگه کردم شاعر : سنايي غزنوي عيش بر خويشتن تبه کردم تا به رخسار تو نگه کردم بر رخ از خون ديده ره...
Wednesday, March 23, 2011
به دردم به دردم که انديشه دارم
به دردم به دردم که انديشه دارم شاعر : سنايي غزنوي کز آن ياسمين بر تهي شد کنارم به دردم به دردم که انديشه دارم ...
Wednesday, March 23, 2011