عشق توام داغ چنان مي‌کند
عشق توام داغ چنان مي‌کند شاعر : عطار کتش سوزنده فغان مي‌کند عشق توام داغ چنان مي‌کند بر سر من اشک‌فشان مي‌کند...
Saturday, March 26, 2011
گر کند يک جلوه خورشيد رخش
گر کند يک جلوه خورشيد رخش شاعر : عطار عرش را با خاک هامون مي‌کند گر کند يک جلوه خورشيد رخش از سر خورشيد بيرون...
Saturday, March 26, 2011
گر فلک ديده بر آن چهره‌ي زيبا فکند
گر فلک ديده بر آن چهره‌ي زيبا فکند شاعر : عطار ماه را موي کشان کرده به صحرا فکند گر فلک ديده بر آن چهره‌ي زيبا فکند...
Saturday, March 26, 2011
چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند
چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند شاعر : عطار هزار فتنه و آشوب در جهان فکند چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند هزار...
Saturday, March 26, 2011
دل نظر بر روي آن شمع جهان مي‌افکند
دل نظر بر روي آن شمع جهان مي‌افکند شاعر : عطار تن به جاي خرقه چون پروانه جان مي‌افکند دل نظر بر روي آن شمع جهان...
Saturday, March 26, 2011
سر مستي ما مردم هشيار ندانند
سر مستي ما مردم هشيار ندانند شاعر : عطار انکار کنان شيوه‌ي اين کار ندانند سر مستي ما مردم هشيار ندانند سوز دل...
Saturday, March 26, 2011
چند در شيب و در فراز آيند
چند در شيب و در فراز آيند شاعر : عطار تا به کي بي تو خون‌دل ريزند چند در شيب و در فراز آيند وقت نامد که عاشقان...
Saturday, March 26, 2011
اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند
اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند شاعر : عطار رو با خدا کنند و جهان را قفا زنند اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند ...
Saturday, March 26, 2011
آنها که در حقيقت اسرار مي‌روند
آنها که در حقيقت اسرار مي‌روند شاعر : عطار سرگشته همچو نقطه‌ي پرگار مي‌روند آنها که در حقيقت اسرار مي‌روند هم...
Saturday, March 26, 2011
دل ز جان برگير تا راهت دهند
دل ز جان برگير تا راهت دهند شاعر : عطار ملک دو عالم به يک آهت دهند دل ز جان برگير تا راهت دهند آنچه مي‌جويي هم...
Saturday, March 26, 2011
قومي که در فنا به دل يکدگر زيند
قومي که در فنا به دل يکدگر زيند شاعر : عطار روزي هزار بار بميرند و بر زيند قومي که در فنا به دل يکدگر زيند تا...
Saturday, March 26, 2011
هر که سرگردان اين سودا بود
هر که سرگردان اين سودا بود شاعر : عطار از دو عالم تا ابد يکتا بود هر که سرگردان اين سودا بود چو حديث مرد نابينا...
Saturday, March 26, 2011
شبي کز زلف تو عالم چو شب بود
شبي کز زلف تو عالم چو شب بود شاعر : عطار سر مويي نه طالب نه طلب بود شبي کز زلف تو عالم چو شب بود نه اسم حزن و...
Saturday, March 26, 2011
آن را که ز وصل او خبر بود
آن را که ز وصل او خبر بود شاعر : عطار هر روز قيامتي دگر بود آن را که ز وصل او خبر بود اين شور از آن عظيم‌تر بود...
Saturday, March 26, 2011
عشق بي درد ناتمام بود
عشق بي درد ناتمام بود شاعر : عطار کز نمک ديگ را طعام بود عشق بي درد ناتمام بود عشق بي درد دل حرام بود نمک...
Saturday, March 26, 2011
آنچه نقد سينه‌ي مردان بود
آنچه نقد سينه‌ي مردان بود شاعر : عطار زآرزوي آن فلک گردان بود آنچه نقد سينه‌ي مردان بود هر دو عالم تا ابد پنهان...
Saturday, March 26, 2011
عشق را پير و جوان يکسان بود
عشق را پير و جوان يکسان بود شاعر : عطار نزد او سود و زيان يکسان بود عشق را پير و جوان يکسان بود نو بهار و مهرگان...
Saturday, March 26, 2011
آنرا که ز وصل او نشان بود
آنرا که ز وصل او نشان بود شاعر : عطار دل گم شدگيش جاودان بود آنرا که ز وصل او نشان بود گر بود ستاره‌اي نهان بود...
Saturday, March 26, 2011
هر که را با لب تو پيمان بود
هر که را با لب تو پيمان بود شاعر : عطار اجل او از آب حيوان بود هر که را با لب تو پيمان بود همچو من تا که بود...
Saturday, March 26, 2011
هر که را انديشه‌ي درمان بود
هر که را انديشه‌ي درمان بود شاعر : عطار درد عشق تو برو تاوان بود هر که را انديشه‌ي درمان بود کو ز چشم خويشتن...
Saturday, March 26, 2011