موشک استثنايي
در سراسر کشور، شادي و شور موج مي‌زد و همه در تدارک جشن عروسي تنها پسر پادشاه بودند. شاهزاده‌ي جوان آن روز قرار بود پس از يک سال انتظار، عروس...
Thursday, July 13, 2017
غول خودخواه
باغ غول، زيباترين و بزرگ‌ترين باغ دهکده بود و بچّه‌ها هر روز بعد از مدرسه براي بازي به آن جا مي‌رفتند.
Thursday, July 13, 2017
دوستان وفادار
يک روز صبح، موش آبي پير با چشمان ريز و درخشنده و نافذ، سبيل پرپشت خاکستري و دم دراز و سياه از سوراخش بيرون آمد. در کناره‌ي برکه، چند اردک کوچک...
Thursday, July 13, 2017
حکايت بلبل و گل سرخ
او گفته بود: «اگر مهر مرا مي‌خواهي، شاخه‌اي گل سرخ به من هديه کن تا در مهماني شاهزاده در کنارت باشم.»
Thursday, July 13, 2017
بلبل
لازم است بدانيد که امپراتور چين، مردي چيني است و همه‌ي دوروبري‌هاي او هم چيني هستند. اين داستان سال‌ّ‌ها پيش اتّفاق افتاده ولي اتّفاقاً به همين...
Thursday, July 13, 2017
شاهزاده‌ي خوشبخت
شاهزاده از فراز سکويي در بلنداي شهر به مردم مي‌نگريست. او در واقع مجسمه‌ي شاهزاده‌اي خوش‌اقبال و کامروا بود که روزگاري در اين شهر مي‌زيسته و...
Thursday, July 13, 2017
آن‌چه مي‌شود خلق کرد
روزي روزگاري، مرد جواني بود که مطالعه مي‌کرد تا داستان‌نويس شود. مرد مي‌خواست تا عيد پاک آن سال داستان‌نويس شود و زن بگيرد و با داستان‌نويسي...
Thursday, July 13, 2017
توک کوچولو
بله، اسم پسرک توک کوچولو بود. البته اسم واقعي‌اش توک نبود امّا وقتي نمي‌توانست درست حرف بزند مي‌گفت اسمم توک است و منظورش "چارلي" بود، و اگر...
Wednesday, July 12, 2017
جک خله
در منطقه‌اي دوردست، در قلب کشوري يک عمارت اشرافي قرار داشت. در اين عمارت، مالکي با دو پسرش زندگي مي‌کرد؛ پسرهايي که فکر مي‌کردند عقل کل هستند....
Wednesday, July 12, 2017
داستان يک مادر
مادر کنار بچّه‌ي کوچکش نشست: خيلي غصه مي‌خورد. مي‌ترسيد بچّه‌اش بميرد. رنگ از صورت کوچولوي کودک پريده و چشم‌هايش بسته بود. نفس‌نفس مي‌زد. گاهي...
Wednesday, July 12, 2017
هر کاري پيرمرد مي‌کند درست است
مي‌خواهم داستاني براي‌تان بگويم که در بچگي شنيده‌ام. هر بار که به اين داستان فکر مي‌کنم به نظرم قشنگ‌تر مي‌آيد چون داستان‌ها هم مثل خيلي از مردم...
Wednesday, July 12, 2017
جوجه اردک زشت
تابستان بود و هواي روستا دلچسب بود. خوشه‌هاي گندم طلايي و دانه‌هاي جو هنوز سبز بودند. علف‌هاي خشک را در سراشيبي علف‌زارها روي هم کپه کرده بودند....
Wednesday, July 12, 2017
لباس جديد امپراتور
سال‌ها پيش امپراتوري زندگي مي‌کرد که عاشقِ لباس‌هاي نو بود، طوري‌که همه‌ي پول‌هايش را خرج لباس مي‌کرد. امپراتور فقط موقعي به سربازها، تئاتر و...
Wednesday, July 12, 2017
درخت کاج
در نقطه‌ي دوردستي از جنگل، درخت کاج کوچولو و قشنگي زندگي ‌مي‌کرد. امّا با اين‌که آفتاب گرم بر درخت مي‌تابيد و نسيم پاک بر او مي‌وزيد، کاج خوشحال...
Wednesday, July 12, 2017
دخترک کبريت فروش
شب ژانويه بود. از آسمان تندتند برف مي‌آمد. آخر شب بود. دخترک قوز کرده بود و آرام آرام راه مي‌رفت. خيلي سردش بود. کفش پايش نبود. مادر نداشت و...
Wednesday, July 12, 2017
اسطوره‌ي دکارت
آموزه‌اي درباره‌ي ماهيت و جايگاه اذهان وجود دارد که در ميان نظريه پردازان و حتي افراد عامي چنان رايج است که شايسته است با عنوان نظريه‌ي رسمي...
Wednesday, July 12, 2017
گزيده‌هايي از اصول فلسفه
منظور من از «فکر» همه‌ي آن چيزهايي است که آگاهيم که در ما مي‌گذرد، تا بدانجا که از آنها آگاهي داريم. به اين دليل، تفکر در اينجا نه فقط با فهميدن،...
Wednesday, July 12, 2017
گزيده‌هايي از تأمّلات در فلسفه‌ي اولي
تأمل ديروز چنان ذهنم را از شکوک پر کرد که ديگر ياراي فراموش کردن آنها را ندارم و راهي هم براي حل آنها نمي‌بينم. درست مثل اينکه ناگهان در گردابي...
Wednesday, July 12, 2017
دوگانه‌انگاري (3)
دست کم از زمان ريد، سنتي طولاني براي اين استدلال وجود دارد که اين‌هماني اشخاص در طول زمان برخلاف اين‌هماني ديگر جواهر (مرکب) امري اعتباري يا...
Wednesday, July 12, 2017
دوگانه‌انگاري (1)
در اينجا به دوگانه‌انگاري در فلسفه‌ي ذهن مي‌پردازيم. اصطلاح «دوگانه‌انگاري» در تاريخ تفکر کاربردهاي متنوعي دارد. به طور کلي، ايده‌ي دوگانه‌انگاري...
Wednesday, July 12, 2017