هنر در ایران اسلامی
وقتی از هنر ایرانیان در دوره‌ی‌ مغول تا صفویه سخن می‌گوییم، شاید كسی كه از هجوم مغولان و تاتارها به ایران با خبر است، از ما بپرسد آیا پس از آن...
Monday, April 17, 2017
لاله‌های پارسی
كاروان فكر ایرانی چون به منزلگاه ادبیات در قرن هفتم هجری می‌رسد، در نگاه اول چیزی جز هراس و ناامیدی نمی‌بیند. مغولان از راه رسیده‌اند و گرد...
Monday, April 17, 2017
منطق سهروردی
حكایت است روزی طلبه‌ای‌‌ از استاد خود پرسید: «منطق به چه كار ما می‌آید كه‌ این‌‌ همه وقت خود را برای آموختن آن تلف می‌كنیم؟»
Monday, April 17, 2017
كاروان سهرورد
خورشید هنوز از پس كوه سر بر نیاورده بود كه كاروان كوچكی سهرورد را به مقصد مراغه ‌تر‌ك كرد. كاروان كمی‌ كه از سهرورد فاصله گرفت، قبل از آن كه...
Monday, April 17, 2017
گسترش اندیشه‌ی ابن سینا
می‌گویند ارسطو فیلسوف یونانی، بسیاری از بحث‌های فلسفی را در حال راه رفتن با شاگردان خود در میان می‌گذاشت به همین دلیل در زبان عربی ارسطو و پیروانش...
Monday, April 17, 2017
هنر و دانش ساسانی
هنر ساسانی، هنری درباری و پیوسته در پی برقراری پیوند با سنّت‌های هنری دوره‌ی هخامنشی و استمرار فرهنگ پارتی (اشکانی) بود. این مرحله دوره‌ی پایانی...
Sunday, April 16, 2017
نگاهی به اسطوره‌های ایرانی
باورهای دینی انسان باستانی، باور به ایزدان گوناگون، چه در شکل ابتدایی و چه در شکل پیشرفته‌ی آن، پیوسته با آیین‌هایی همراه بود. این آیین‌ها بخش...
Sunday, April 16, 2017
كلاه قرمزی
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، دختر بسیار زیبایی توی یك روستا زندگی می‌كرد. مادرش خیلی او را دوست داشت. مادربزرگش هم خیلی او را دوست داشت...
Sunday, April 16, 2017
آسیابان و خرش
یكی بود، یكی نبود. آسیابان پیری بود كه یك روز داشت با پسرش به بازار می‌رفت. او و پسرش می‌خواستند توی بازار شهر، الاغشان را بفروشند.
Sunday, April 16, 2017
پسرك نان خمیری
در زمان‌های قدیم، یك پیرزن كوچك و یك پیرمرد كوچك، توی یك خانه‌ی قدیمی كوچك زندگی می‌كردند. آنها نه یك پسر كوچك داشتند، نه یك دختر كوچك.
Sunday, April 16, 2017
آنانسی عنكبوت
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، ببر پادشاه جنگل بود. شبها وقتی كه حیوانات جنگل توی یك دایره دور هم جمع می‌شدند، مار می‌پرسید: «كی از همه...
Sunday, April 16, 2017
جوجه نصفه
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم مرغ سیاه و چاق و چله‌ای بود كه جوجه‌های زیادی داشت. همه‌ی جوجه‌ها زرد و زیبا بودند، فقط یكی از آنها با بقیه...
Sunday, April 16, 2017
سه بره‌ی كوچولو
یكی بود، یكی نبود. زیر گنبد كبود، گوسفندی بود كه سه تا بچه كوچولو داشت. گوسفند بیچاره، فقیر بود و نمی‌توانست غذای خوبی برای بچه‌هایش جور كند،...
Sunday, April 16, 2017
مرغی به اسم هنی پنی
یكی بود، یكی نبود. مرغی بود به اسم "هنی پنی". هنی پنی داشت توی مزرعه ذرت دانه می‌خورد كه ناگهان یك چیزی محكم خورد به سرش. با خودش گفت: «ای وای!...
Sunday, April 16, 2017
قصه‌ی سه خرس
یكی بود، ‌یكی نبود. سه تا خرس بودند كه با هم توی خانه‌ی كوچكشان، در دل یك جنگل بزرگ زندگی می كردند. یكی از خرس‌ها كوچولو بود؛ آن یكی متوسط و...
Sunday, April 16, 2017
خورشید و باد
یك بار خورشید و باد، سر اینكه كدامشان قوی‌تر است، دعوایشان شد. هركدام از آنها فكر می‌كرد كه خودش قوی‌تر است. همان‌طور كه اینها مشغول بگومگو بودند،...
Sunday, April 16, 2017
گرگ و هفت بزغاله
در زمان‌های قدیم، بزی بود كه هفت تا بزغاله داشت. این بز مثل همه مادرها، بچه‌هایش را خیلی دوست داشت.
Sunday, April 16, 2017
جوجه اردك زشت
تابستان بود و دهكده هوای خیلی خوشی داشت. رنگ گندمها، طلایی شده بود؛ ولی بلوطها هنوز سبز بودند. خرمنها در میان مزرعه جمع شده بود. لك لكی با آن...
Sunday, April 16, 2017
مرغ پا كوتاه و دانه‌ی گندم
یك روز "مرغ پاكوتاه" داشت توی مزرعه دنبال دانه می‌گشت. یك دانه گندم پیدا كرد. گفت: «این گندم باید كاشته بشود. چه كسی این دانه را می‌كارد؟»
Sunday, April 16, 2017
سفید برفی
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، در سرزمینی دور، پادشاهی بود كه با زن جوان و پسر كوچكش توی قصر باشكوهی زندگی می‌كرد.
Sunday, April 16, 2017