رامپل استیل تسکین
آسیابان فقیری بود که لاف می‌زد، البته در مورد دخترش که بسیار زیبا بود، احتیاجی به لاف زدن نداشت.
Saturday, April 22, 2017
ناقوس بزرگ شهر پکن
امپراتور چین یک ناقوس بزرگ می‌خواست. او می‌گفت این ناقوس باید بهترین ناقوس کشور چین باشد و صدایش از صدای تمام ناقوس‌ها قشنگ‌تر باشد.
Saturday, April 22, 2017
سه کوتوله
مردی همسرش را تازه از دست داده بود. در همسایگی این مرد، زنی زندگی می‌کرد که او هم شوهرش را از دست داده بود. این مرد و زن، هر کدام دختری داشتند....
Saturday, April 22, 2017
واسیلیس دانا
پادشاهی سه پسر داشت. وقتی پسرها بزرگ شدند، پادشاه آنها را نزد خود خواند و گفت: «به صحرا بروید و هر کدام تیری بیندازید. هر کجا که پایین آمد، از...
Friday, April 21, 2017
کوتوله‌ها و کفاش
در زمان قدیم، کفاش زندگی می‌کرد که خیلی فقیر بود. او پول کافی برای خریدن چرم نداشت و نمی‌توانست بیشتر از یک جفت کفش بدوزد.
Friday, April 21, 2017
درنا پری
روزی درنایی در دام افتاد. پیرمردی او را دید و دلش سوخت. خودش را به درنا رساند و گفت: «غصه نخور، پرنده‌ی زیبا! من کمکت می‌کنم.» و پای پرنده را...
Friday, April 21, 2017
شعله‌های آبی
سربازی وفادارانه به پادشاه کشورش خدمت کرده بود. وقتی جنگ تمام شد، سرباز را که زخم های زیادی برداشته بود به خانه فرستادند.
Friday, April 21, 2017
پسر آسیابان و گربه
در کشوری دوردست، آسیابان پیر و سالخورده‌ای در یک آسیاب قدیمی زندگی می‌کرد. آسیابان، زن و فرزندی نداشت. در عوض، سه شاگرد داشت که سال‌ها بود برایش...
Friday, April 21, 2017
دختر چوپان و بخاری پاک کن
یک کمد چوبی بود که گل‌های قشنگی داشت. روی کمد مجسمه‌ی مردی بود که قیافه‌ی عجیبی داشت. پاهایش مثل پای بز بودند و ریش بلندش تا نزدیک پاهایش می‌رسید....
Friday, April 21, 2017
غازها
زن و شوهری یک دختر و پسر داشتند. روزی زن به دخترش گفت: «دخترکم، ما می‌رویم گندم‌ها را درو کنیم. مواظب برادرت باش.»
Friday, April 21, 2017
کاه، زغال و لوبیا
پیرزنی یک کاسه لوبیا داشت. اجاق را روشن کرد و کاسه را روی آن گذاشت. بعد مشتی کاه توی اجاق ریخت. یکی از لوبیاها، از توی کاسه پرید بیرون. لوبیا...
Friday, April 21, 2017
چمدان پرنده
بازرگان خسیسی بود که حاضر نبود حتی یک سکه خرج کند، مگر آنکه مطمئن می‌شد پنج سکه به دست می‌آورد!
Friday, April 21, 2017
پادشاه و سنجاب
پادشاهی بود که به خود بسیار می‌بالید. او جوان، اهل مطالعه و باهوش بود. هیچ یک از جوانان خانواده‌ی سلطنتی در قدرت و شجاعت به پای او نمی‌رسیدند.
Friday, April 21, 2017
هفت برادر
پیرمردی هفت پسر داشت. آنها در دامنه‌ی کوهی نزدیک دریا زندگی می‌کردند. پسر اول «قوی» نام داشت. پسر دومی «باد» بود. به پسر سوم که بدنش مثل آهن...
Friday, April 21, 2017
بلبل امپراتور
در زمان‌های قدیم، در کشور چین امپراتوری زندگی می‌کرد که قصر زیبایی داشت. تمام این قصر از جنس چینی بود، چینی‌های زیبا وگران‌بها که خیلی هم ظریف...
Friday, April 21, 2017
گردوهای خوشمزه
مادری با سه دختر کوچک خود نزدیک جنگلی زندگی می‌کرد. اسم بچه‌ها «سنگ»، «توو» و «پوکی» بود. سنگ، خواهر بزرگ‌تر بود و در نگهداری دو خواهر کوچک‌تر...
Friday, April 21, 2017
مورچه‌ی غمگین
مورچه‌ای بود که خیلی تمیز بود. یک روز که داشت جلوی در خانه‌اش را جارو می‌کرد، یک سکه پیدا کرد. به بازار رفت و آرد برنج خرید. عید بود. مورچه بهترین...
Friday, April 21, 2017
شاهزاده قورباغه
پادشاهی بود که همه‌ی دخترانش زیبا بودند. اما جوان‌ترین آنها آن قدر زیبا بود که ماه هم از دیدنش سیر نمی‌شد.
Friday, April 21, 2017
پیتر و گرگ
«پیتر» برای تعطیلات به خانه‌ی پدربزرگش رفته بود. خانه‌ی پدر بزرگ کلبه‌ی روستایی زیبایی بود که در کنار جنگل قرار داشت. پیتر کلی اسباب‌بازی داشت....
Friday, April 21, 2017
تام انگشتی
زن و شوهری بودند که بچه نداشتند. یک روز زن آهی از ته دل کشید و گفت: «اگر ما یک بچه قدّ ِ انگشت هم داشتیم، خوب بود.»
Friday, April 21, 2017