رونا
این داستان «رونا»ست که با سه فرزندش در خانه‌ی کوچکی زندگی می‌کرد. وقتی شوهر رونا با کشتی جنگی به سفر می‌رفت، او به تنهایی از فرزندانش مراقبت...
Sunday, April 23, 2017
فقر
مرد بسیار فقیری بود که آه در بساط نداشت. او فرزندان زیادی داشت و برادری که بسیار ثروتمند بود. برادر ثروتمند فرزند نداشت. روزی برادر ثروتمند به...
Sunday, April 23, 2017
پیدایش آتش
سال‌ها پیش از این، سرخ‌پوست‌ها آتش نداشتند و فقط بعضی وقت‌ها می‌توانستند آتش را در آسمان تماشا کنند.
Sunday, April 23, 2017
هنری تنبل
«هنری» جوان تنبلی بود. با اینکه هیچ کاری به جز بردن بزش به صحرا نداشت، هر روز که از صحرا بر می‌گشت، آه و ناله می‌کرد که: «کارم خیلی سخت و خسته...
Sunday, April 23, 2017
بره‌ی پشم طلایی
ماتیاس شاه، یک بره‌ی پشم طلایی داشت. روزی پادشاه همسایه به دیدن او آمد. آنها با هم از هر دری سخن گفتند تا اینکه پادشاه همسایه صحبت را به بره...
Sunday, April 23, 2017
توفان
چند ماهی‌گیر با قایقی به دریا رفتند و ماهی‌های زیادی گرفتند. وقتی برگشتند، هوا توفانی شد. ماهیگیرها ترسیدند، پاروهای خود را کنار انداختند و دست...
Sunday, April 23, 2017
عصای چوبی
پیرمردی بود که فقط یک الک، یک ملاقه‌ی نقره‌ای و یک عصای چوبی داشت. روزی پیرمرد شنید که طبیب پولداری در دهکده‌ی همسایه زندگی می‌کند. پیرمرد الکش...
Sunday, April 23, 2017
لباس جدید پادشاه
پادشاهی بود که به لباس‌های جدید خیلی علاقه داشت. هر روز لباس‌های تازه می‌خرید و هرگز از لباسی بیش از یک ساعت در روز استفاده نمی‌کرد.
Sunday, April 23, 2017
ماریا موروانا
پادشاهی بود که سه دختر و یک پسر داشت. اسم پسر «ایوان» بود و اسم دخترها «ماریا»، «الگا» و «آنا». روزی که شاه و ملکه مرگ خود را نزدیک می‌دیدند،...
Sunday, April 23, 2017
دختر حاضر جواب
ارباب بزرگی بود که دختری داشت. این دختر چنان حاضر جواب و با هوش بود که مردم می‌ترسیدند با او حرف بزنند. هیچ کس حریف زبان او نمی‌شد.
Sunday, April 23, 2017
شاهزاده ماریا
در روزگار گذشته، شاهزاده خانمی زندگی می‌کرد که نامش «ماریا» بود. ماریا، بازی قایم‌باشک را خیلی دوست داشت. او همیشه با دوستانش در باغ کاخ، قایم...
Sunday, April 23, 2017
فرانسوای ساده‌دل
کشاورز ساده‌ای بود به نام فرانسوا که هر چه بهش می‌گفتند باور می‌کرد. اگر کسی به او می‌گفت که دیروز از آسمان ماهی می‌بارید، نمی‌پرسید: «مگر از...
Sunday, April 23, 2017
سرگذشت تام
کشاورزی بود به نام «تام» که خیلی تنبل بود. تام دوست نداشت کار کند. دوست داشت بخورد و بخوابد. او پیش مردی ثروتمند کار می‌کرد، اما به جای کار کردن،...
Sunday, April 23, 2017
هفت آرزو
سال‌ها پیش دو برادر به نام‌های «کونگ» و «کک» زندگی می‌کردند. کونگ تنبل و حریص بود، اما کک مهربان و زحمت‌کش بود. روزی برنج‌ آنها تمام شد. برادران...
Sunday, April 23, 2017
مرده‌ای که با شلاق زنده شد
مزرعه‌داری بود که فرزندان زیادی داشت. وقتی فرزندان او بزرگ شدند، همگی ازدواج کردند و سر خانه و زندگی خودشان رفتند. پسر بزرگ پیرمرد پیش او ماند....
Sunday, April 23, 2017
اورسلا
در زمان‌های قدیم، در کشوری دوردست، پادشاه عادلی زندگی می‌کرد که همسر شاد و خنده‌رویی داشت. ملکه با پری‌ای به نام «تابورت» دوست بود. تابورت، ملکه...
Sunday, April 23, 2017
دهکده‌ی تار عنکبوت طلایی
دهکده‌ای بود به نام «آرا» که روی تپه‌ای واقع شده بود، اما مردم به آن «دهکده‌ی تار عنکبوت طلایی» می‌گفتند، زیرا زن‌های ده پارچه‌های زیبایی می‌بافتند...
Sunday, April 23, 2017
عسل مجانی
مردی روستایی کندوی عسلی داشت. در همسایگی او بقالی بود که خیلی عسل دوست داشت. زنِ بقال، پسری زایید و بقال، مرد روستایی را دعوت کرد. مرد روستایی...
Sunday, April 23, 2017
به فرمان ماهی
پیرمردی سه پسر داشت، و دو تا از آنها عاقل بودند و سومی «یملیای احمق» بود. دو تا برادر کار می‌کردند و یملیا کنار بخاری می‌خوابید و دست به هیچ...
Sunday, April 23, 2017
چوپان شاه
امیری بود که بر سرزمین کوچکی حکومت می‌کرد. امیر، زیبا و مهربان بود و دختران زیادی آرزو داشتند همسر او شوند.
Sunday, April 23, 2017