موش وگوزن
موشی از راهی می‌گذشت، گوزنی را دید و پرسید: «دوست من، از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی؟» گوزن گفت: «نمی‌دانم. همین‌طور راستِ شکمم را گرفته‌ام و...
Monday, April 24, 2017
عکس گربه
کشاورز فقیری با همسرش در یکی از دهکده‌های کوچک ژاپن زندگی می‌کرد. کشاورز صاحب چند بچه بود و پیدا کردن غذا برای بچه‌ها آسان نبود. پسر بزرگ خانواده...
Monday, April 24, 2017
کلاغ جادو
روزگاری دختر کوچکی با پدر و مادرش به خوشی زندگی می‌کرد. اسم دختر «موالیاکا» بود. آنها خانواده‌ی خوشبختی بودند و هیچ غم و غصه‌ای نداشتند، تا اینکه...
Monday, April 24, 2017
ملخ قرمز
در زمان‌های قدیم، ملخ قرمزی بود که اندازه‌ی فیل بود. بدن ملخ پوشیده از مو بود و روی سرش یک شاخ بلند و تیز داشت.
Monday, April 24, 2017
پوست گرگ
شیری بود که پیر و ضعیف شده بود و دیگر نمی‌توانست مثل قبل جنگل را اداره کند. روزی شیر به گرگ گفت: «هر چه زودتر تمام پزشکان را برای معالجه‌ی من...
Monday, April 24, 2017
بزرگترین موجود دنیا
روزگاری در جزیره‌ای وسط اقیانوس، پرنده‌ی بسیار بسیار بزرگی زندگی می‌کرد. این پرنده به قدری بزرگ بود که می‌توانست یک گوسفند، یا حتی یک گاو نر...
Monday, April 24, 2017
معبد باکیت جانگ
حلیمه با پسر کوچکش علی، در کلبه‌ای نزدیک «باکیت جانگ» زندگی می‌کرد. پدر علی وقتی او خیلی کوچک بود، از دنیا رفته بود. حلیمه برای سیر کردن شکم...
Monday, April 24, 2017
کفش‌های آهنی
یک شب ارباب خورشید که جادوگر بزرگی بود عقل دون لوئیس را دزدید و با خود برد. صبح که دون لوئیس از خواب بیدار شد، چشمش به یک جفت کفش آهنی و یک نامه...
Monday, April 24, 2017
ببر و شکارچی
در دهکده‌ای، مردی با پسرش زندگی می‌کرد. خواهر آن مرد هم در همان دهکده خانه داشت. و با پسرش زندگی می‌کرد. روزی مرد با پسر خود و پسر خواهرش برای...
Monday, April 24, 2017
گرگ و گراز
گرگ ماده از گراز خواهش کرد یک شب به او جا بدهد. گراز قبول کرد و او را به لانه‌اش برد. فردایش گرگ پنج توله زایید. گراز برگشت و توله‌ها را دید....
Monday, April 24, 2017
شورای حیوانات
حیوانات جنگل تصمیم داشتند برای خود سلطانی انتخاب کنند. روزی گرد هم آمدند و به مشورت پرداختند. اولین حیوانی که برای سلطنت پیشنهاد شد، جغد بود....
Monday, April 24, 2017
دختر تنبل
دختر زیبایی بود که تنبل بود و کارهایش را سرسری انجام می‌داد. اگر موقع نخ‌ریسی گره کوچکی در نخ می‌افتاد، آن را می‌کند و کنار می‌انداخت. این دختر،...
Monday, April 24, 2017
سه شیء جادویی
پدری سه پسر داشت؛ دو تا با هوش، یکی کم هوش. رودخانه‌ی بزرگی از نزدیکی مزرعه‌ی آنها می‌‎گذشت. سه برادر با قایق، مردم را از این طرف رود به آن طرف...
Monday, April 24, 2017
هانس ریچ
مردی به نام «هانس ریچ» با زنش در کلبه‌ای زندگی می‌کرد. هانس و زنش آن قدر با هم خوب بودند که زن همیشه فکر می‌کرد هر کاری که هانس می‌کند، درست...
Monday, April 24, 2017
اسبی که شیر شکار کرد
دهقانی اسبی داشت. اسب سالیان سال با جان ودل به او خدمت کرده بود، تا اینکه حیوان آن قدر پیر شد که دیگر نتوانست کار کند. دهقان که می‌خواست اسب...
Monday, April 24, 2017
محاکمه‌ی سنگ
«آه‌نیو» با مادربزرگش، درکانتون چین زندگی می‌کرد. آنها خیلی فقیر بودند و از پختن شیرینی و نان روغنی زندگی خود را می‌گذراندند. مادر بزرگ کلوچه‌ها...
Monday, April 24, 2017
مجسمه‌ی طلایی
ارباب خسیسی هر چه پول داشت به بازار برد و یک مجسمه خرید. مجسمه از طلا و سنگ‌های قیمتی ساخته شده بود. ارباب مجسمه را دور از چشم دیگران در باغچه‌ی...
Monday, April 24, 2017
گرگ و مادیان
گرگی گرسنه به کره اسبی که در گله بود، چشم داشت. گرگ می‌خواست هر طور شده کره اسب را شکار کند. به همین دلیل به طرف گله رفت و گفت: «یکی از کره‌های...
Monday, April 24, 2017
قالب پنیر
روزی کشاورزی قالب پنیری درست کرد. قالب پنیر، گرد و بزرگ و آبدار بود. کشاورز گفت: «پنیر خیلی خوبی شده است. باید آن را به حاکم هدیه کنم.»
Sunday, April 23, 2017
روباه و گربه
گربه و روباهی با هم دوست بودند. روباه خودش را خیلی با هوش و زرنگ می‌دانست. هر وقت به گربه می‌رسید، از خودش تعریف می‌کرد. یک روز وقتی گربه را...
Sunday, April 23, 2017