سه خیاط
در روزگاران قدیم، شاهزاده خانم بسیار مغروری زندگی می‌کرد. او برای کسانی که به خواستگاری‌اش می‌آمدند، یک معما طرح می‌کرد. هر کس نمی‌توانست آن...
Thursday, April 27, 2017
دانا و نادان
دو برادر بودند، یکی دانا و یکی نادان. برادر دانا از برادر نادان خیلی کار می‌کشید و اذیتش می‌کرد. آن قدر که روزی نادان، ناامید و ناراحت شد و گفت:...
Thursday, April 27, 2017
اسب عاشق
در روزگاران قدیم، قاضی پیری زندگی می‌کرد که سه دختر و یک اسب داشت. اسب قاضی به جز کشمش و فندق چیز نمی‌خورد، روز به روز لاغتر و ضعیف‌تر می‌شد....
Thursday, April 27, 2017
موش شهر و موش روستایی
موش شهری برای دیدن دوستش به روستا رفت. موش روستایی هر چه داشت جلوی مهمانش گذاشت. موش شهری دندانی به آنها زد و گفت: «بیخود نیست که این قدر لاغری،...
Thursday, April 27, 2017
بایجو
وقتی «تانزین» آواز خود را در سالن «راج‌بهایرادی» به پایان رساند، فروغی در چشمان پادشاده دیده شد. «پادشاه» گفت: «این یک آواز آسمانی بود، تانزین!...
Thursday, April 27, 2017
ایوان احمق
پیرمردی سه پسر داشت؛ دو تا عاقل، یکی احمق. اسم احمق، «ایوان» بود. ایوان همیشه کنار بخاری دراز می‌کشید.
Wednesday, April 26, 2017
گوزن و تاکستان
گوزنی از دست شکارچی‌ها فرار کرد و در تاکستان پنهان شد. شکارچی‌ها از کنار او گذشتند و او را ندیدند. گوزن خیالش راحت شد و برگ‌های بالای سرش را...
Wednesday, April 26, 2017
کوتوله‌های تپه‌ی مانچ‌ول
بازرگانی بود به اسم «ژاکوب» که خیلی مهربان بود. بازرگان همیشه جنس‌هایش را به قیمتی که می‌خرید، می‌فروخت؛ حتی گاهی آنها را ارزان‌تر می‌فروخت....
Wednesday, April 26, 2017
آواز فاخته
دو برادر فقیر در فکر بودند چه کنند و چه نکنند تا بتوانند خانه و زندگی‌شان را اداره کنند. بالاخره تصمیم گرفتند که برادر کوچک در خانه بماند و برادر...
Wednesday, April 26, 2017
کوتوله آب
سال‌های قبل یک کوتوله آب زندگی می‌کرد. روزی او ماهی‌گیر را دید که تور خود را آماده می‌کرد. از او پرسید: «چه کار می‌کنی؟»
Wednesday, April 26, 2017
کوتوله‌ها
در زمان‌های قدیم، پادشاه ثروتمندی زندگی می‌کرد که سه دختر داشت. دخترها عادت داشتند که هر روز در باغ‌های بی‌شمار قصر قدم بزنند. پادشاه انواع و...
Wednesday, April 26, 2017
پرنده‌ی طلایی
پادشاهی سه پسر داشت و یک درخت سیب طلایی. این درخت با ارزش‌ترین دارایی شاه بود. یک روز صبح یکی از سیب‌ها کم شده بود. شاه عصبانی شد و فریاد زد:...
Wednesday, April 26, 2017
موش شکمو
شب بود. موشی دیوار انباری را آن قدر جوید تا یک سوراخ درست کرد. بعد با خوشحالی وارد انبار شد. انبار پر از خوردنی‌های خوشمزده بود. موش شکمو خورد...
Wednesday, April 26, 2017
پیرمرد و مرگ
پیرمردی پشته‌ای هیزم جمع کرد، آنها را به پشت گرفت و راهی خانه شد. راه طولانی بود. پیرمرد خسته شد. هیزم‌ها را زمین گذاشت و با غصه گفت: «آخر این...
Wednesday, April 26, 2017
مرغابی و درنا
سال‌ها پیش، پرنده‌ها به شمال مهاجرت نمی‌کردند و تمام سال را در جنوب به سر می‌بردند. یک روز که هوا خیلی گرم شده بود، پرنده‌ها دور هم جمع شدند...
Wednesday, April 26, 2017
دانه‌ی آبی
در دهکده‌ای نزدیک دریا، پسرکی زندگی می‌کرد به نام احمد که نه سال داشت. احمد در کارهای مزرعه به پدرش کمک می‌کرد. وقتی هم پدر و مادرش در خانه نبودند،...
Wednesday, April 26, 2017
دختر و مرد ماه
سال‌ها قبل در «کچوکچی» مردی زندگی می‌کرد که فقط یک دختر داشت. دختر، همراه و رفیق پدرش بود. او تابستان‌ها را در چراگاهی جمعی می‌گذراند و از گله‌ی...
Wednesday, April 26, 2017
زینب خاتون
به فاصله‌ی نه چندان دور از مالزی، جزیره‌ای است به نام «پولا و سیره» که سال‌ها قبل حاکمی به نام «سلطان محمود» در آنجا حکومت می‌کرد. او فقط یک...
Wednesday, April 26, 2017
کفش‌های قرمز
در جایی خیلی خیلی دور، آن سوی تپه‌ها، دختر کوچکی به نام «کارن» زندگی می‌کرد که خیلی فقیر بود. دخترک حتی یک جفت کفش نداشت. روزی زن کفاشی که دلش...
Wednesday, April 26, 2017
قصه‌ی پانوس بدشانس
مرد فقیری بود به اسم «پانوس». پانوس آدم مهربانی بود، اما به هر کاری دست می‌زد، با بدشانسی رو به رو می‌شد؛ برای همین اسمش را گذاشته بودند پانوس...
Wednesday, April 26, 2017