شغال و طاووس
شغالي بود که با همه‌ي شغال‌ها فرق داشت. روزي چند پرطاووس پيدا کرد. با خوشحالي پرها را به سر و بدنش چسباند و پيش دوستانش رفت. دوستانش، از کوچک...
Sunday, May 14, 2017
گرگ گرسنه
گرگي بود، گرسنه. دنبال غذا مي‌گشت که رسيد به يک گوسفند. گفت: «به به، چه گوسفند چاق و چله‌اي! خيلي گرسنه‌ام، الان مي‌خورمت.»
Sunday, May 14, 2017
غزالی حكیم معاند فلسفه
هركه اندك آشنایی با تفكر اسلامی و توسعه و تحول تاریخی آن داشته باشد از نقد ابوحامد محمد غزالی از فلسفه‌ی ابن‌سینا و مخالفت شدید او با فلسفه‌ی...
Wednesday, May 3, 2017
از كیمیای سعادت
بیش از سی سال پیش بود كه با نام گرامی استاد احمد آرام آشنا شدم. وسیله‌ی این آشنایی كتاب ارجمند كیمیای سعادت بود كه به همت ایشان با مقابله‌ی شش...
Wednesday, May 3, 2017
موقف غزّالي در برابر فلسفه و منطق (1)
همين كه آثار فلسفي و علمي يوناني به عربي ترجمه شد، اعجاب و ستايش بسياري از متفكران اسلامي را برانگيخت و متفكران اسلامي پس از طي دوران ترجمه،...
Wednesday, May 3, 2017
موقف غزّالی در برابر فلسفه و منطق (2)
نظر غزّالی درباره‌ی منطق در مقایسه با نظر خصمانه‌ی او در مورد فلسفه كاملاً متفاوت است و نظری است بسیار مساعدتر. منطق را به هیچ روی معارض دین...
Wednesday, May 3, 2017
غزّالی و ابن‌رشد
كشمكش ابن‌رشد قاضی و فقیه و حكیم و طبیب قرطبی اندلسی با اقوال ابوحامد محمد غزّالی فقیه و متكلم و حكیم و صوفی طوسی خراسانی شاید همان اندازه كه...
Wednesday, May 3, 2017
گوردله خانم
زن و شوهری بچه نداشتند و تنها آرزوشان این بود که صاحب بچه شوند. یک روز، زن هوس دل و قلوه کرد. رفت بازار خرید و روی اجاق گذاشت. یک دفعه یکی از...
Tuesday, May 2, 2017
روباه کلاه به سر
آسیابانی بود که هر روز مقداری از آردش کم می‌شد. آسیابان با خودش می‌گفت: «در آسیاب که بسته است، راه دیگه‌ای هم که نیست، پس کی آردهای من رو می‌بره؟»
Tuesday, May 2, 2017
روباه و خرچنگ و لاک‌پشت
روزی روباه و خرچنگ و لاک‌پشت با هم گندم کاشتند. موقع برداشت، روباه دید این کار از آن کارهای آسان نیست. کلکی سوار کرد. صداش را توی گلوش انداخت...
Tuesday, May 2, 2017
آغالتو
زن و شوهری اجاق‌شان کور بود و هرچه نذر و نیاز می‌کردند، فایده‌ای نداشت. روزی درویشی یک انار به زن داد و گفت: «نصفش رو خودت بخور و نصف دیگرش...
Tuesday, May 2, 2017
پریچهر و کوتوله‌ها
زن و شوهری بودند که بچه نداشتند. یک روز زمستانی که برف می‌بارید، زن دستش را برید. چند قطره خون روی برف‌ها چکید. زن سرش را به آسمان بلند کرد و...
Tuesday, May 2, 2017
کچل تنوری
کچلی بود تنوری؛ سال به دوازده ماه جاش توی تنور بود. یک روز به مادرش گفت: «ننه، من زن می‌خوام.»
Tuesday, May 2, 2017
بلبل و نی
نی‌ای بود و بلبلی. یک روز بلبل روی نی نشست. نی گفت: «بلند شو، وگرنه پات رو می‌بُرم.»
Tuesday, May 2, 2017
یک بز و نیم بز
پیرزنی بود که از مال دنیا فقط سه بزداشت. شبی دزد آمد و بزها را برد. پیرزن، گریان و نالان پیش داروغه رفت و گفت:
Tuesday, May 2, 2017
آواز بلبل
بلبلی بود و پیرزنی. روزی بلبل پیش پیرزن رفت و گفت: «خاله پیرزن، یک خرده نون بده بخورم.» پیرزن گفت: «هیزم ندارم.»
Monday, May 1, 2017
خروس گردوخور
خروسی بود و اربابی. ارباب یک عالمه گردو داشت، به کسی هم نمی‌داد. یک روز خروس راه افتاد برود خانه‌ی ارباب، گردو بخورد. سگ او را دید و پرسید: «آقا...
Monday, May 1, 2017
موش شکمو
موشی بود، شکمو. یک روز خیلی گرسنه شد اما هرچه گشت، چیزی برای خوردن پیدا نکرد. به باغی رفت. سه تا سیب پیدا کرد و خورد. یک دفعه بادی وزید، چند...
Monday, May 1, 2017
ملی
پیرزنی سه تا دختر داشت: گلی، گلناز، ملی. ملی از همه کوچک‌تر و زرنگ‌تر بود. او یک گربه داشت و چون گربه‌اش را خیلی دوست داشت، اسم خودش را روی او...
Monday, May 1, 2017
کَک به تنور
یک کَک و یک مورچه با هم دوست بودند. یک روز گرسنه‌شان شد. کَک گفت: «چی بخوریم؟ چی نخوریم؟ اگر گردو بخوریم، پوست داره. کشمش بخوریم، دم داره. سنجد...
Monday, May 1, 2017