چی از همه بزرگ‌تر است؟
در دهکده‌ای سه برادر زندگی می‌کردند که به جز گاو سیاه و سفید چیز دیگری نداشتند. روزی برادران تصمیم گرفتند که دارایی خود را تقسیم کنند و هر کس...
Wednesday, April 26, 2017
دره‌ی جادویی
بالای یک دره‌ی جادویی، دو کوه بلند، یکی در شرق و یکی در غرب وجود داشت. هر کوه، محل زندگی یک پادشاه افسانه‌ای بود. هر دوی آنها پسران «بیرا»، ملکه‌ی...
Wednesday, April 26, 2017
گرگ حریص
دوازده تا گرگ پا به فرار گذاشته بودند و پیرمردها با بیل دنبال آنها می‌دویدند. یکی از گرگ‌ها گفت: «پیرمردها، به خانه برگردید... پدر من صد تا ازگوسفندهای...
Wednesday, April 26, 2017
جوان‌ترین شاهزاده
پادشاهی سه پسر داشت. روزی هر سه پسر را پیش خود خواند و از آنها پرسید: «فرزندان دلبندم! دلم می‌خواهد بدانم که چقدر مرا دوست دارید؟»
Wednesday, April 26, 2017
گرگ و زن
گرگ گرسنه‌ای دنبال غذا بود. وارد دهی شد. صدای گریه‌ی بچه‌ای را شنید. به طرف صدا رفت. زنی از داخل خانه به بچه گفت: «اگر باز هم گریه کنی، تورا...
Tuesday, April 25, 2017
شیر و روباه
شیر آن قدر پیر شده بود که دیگر نمی‌توانست شکار کند. روزی فکر کرد و نقشه‌ای کشید. آن وقت داخل غاری رفت و خودش را به مریضی زد. حیوانات زیادی برای...
Tuesday, April 25, 2017
قصه‌ی پری
بیوه‌زن بدجنسی با دو دخترش زندگی می‌کرد. دختر کوچک‌تر، زیباتر ومهربان‌تر بود وهمه دوست داشتند با او هم صحبت شوند. دخترک که «رز» نام داشت به اندازه...
Tuesday, April 25, 2017
دختر امواج
پری دریایی‌ای بود به اسم «گالیک»، یعنی دختر امواج که بسیار زیبا بود و صدایی شیرین و دلنشین داشت. نیمی از بدنش به شکل ماهی بود، مانند ماهی آزاد...
Tuesday, April 25, 2017
کوشکی احمق
کوشکی با همسرش «می‌تیکا» و پسرش «اریمیکوت» در چادری زندگی می‌کردند. روزی دخترهای همسایه یک خوک آبی شکار کردند و چون نمی‌خواستند کوشکی آن را ببیند،...
Tuesday, April 25, 2017
اسبی که دم نداشت
دو برادر بودند، یکی ثروتمند و یکی فقیر. برادر فقیر. حتی برای گرم کردن خانه‌اش هیزم نداشت.
Tuesday, April 25, 2017
پادشاه کوه طلایی
در زمان‌های قدیم، بازرگانی زندگی می‌کرد که یک پسر و دختر داشت. آن‌ها به قدری کوچک بودند که نمی‌توانستند راه بروند.
Tuesday, April 25, 2017
جام طلایی
سال‌ها پیش خان قدرتمندی به نام «سناد» تصمیم گرفت مردم خود را به سرزمین جدیدی کوچ دهد، جایی که زمین‌های پر بارتر و چراگاه‌های سر سبزتری داشته...
Tuesday, April 25, 2017
پادشاه دیوانه
روزگاری پادشاهی با همسرش به خوبی و خوشی زندگی می‌کرد، اما یک روز بی‌دلیل و یا از روی دیوانگی، از زندگی با همسر خود خسته شد و به او دستور داد...
Tuesday, April 25, 2017
ماه نیمه
در سال‌های خیلی دور، خواهر و برادر یتیمی زندگی می‌کردند. پدر و مادرشان در زمان کودکی آنها، از دنیا رفته بودند. اوایل زندگی برای‌شان خیلی سخت...
Tuesday, April 25, 2017
زن لجباز
کشاورزی، زن لجبازی به نام «ماری» داشت. این زن آن قدر لجباز بود که هر چه کشاورز می‌گفت، عکس آن را انجام می‌داد. اگر کشاورز می‌گفت کاری را بکن،...
Tuesday, April 25, 2017
ویولن جادویی
ارباب طمع‌کاری بود که خدمتکار شریف و درستکاری داشت. هر روز، اولین نفری بود که از خواب بیدار می‌شد و آخرین نفری بود که دست از کار می‌کشید. او...
Tuesday, April 25, 2017
گرگ و روباه
گرگی از دست سگ‌ها فرار می‌کرد. به راه آبی رسید. خواست پنهان شود. روباهی توی راه آب نشسته بود. روباه با خشم دندان‌های خود را فشار داد و غرید:...
Tuesday, April 25, 2017
هدیه‌ی کوتوله‌ها
دو تا دوست بودند یکی آهنگر و یکی بازرگان. آن دو اغلب با هم به سفر می‌رفتند. آهنگر مردی جوان بود با صورتی ظریف و موهای زیبا؛ تنها آرزوی او این...
Tuesday, April 25, 2017
ماهی سخن‌گو
باربر ماهی‌گیری بود که روزی چند ماهی دستمزد می‌گرفت و با زنش زندگی‌شان را می‌گذراندند.
Tuesday, April 25, 2017
دروغگو
پادشاهی بود که از دروغ گفتن خوشش می‌آمد. یک روز دستور داد همه جا جار بزنند: «هر کس بتواند یک دروغ درست و حسابی بگوید که من را سر حال بیاورد....
Tuesday, April 25, 2017