مار و مارگير
مارگيري بود که با مارش از شهري به شهري مي‌رفت و معرکه مي‌گرفت. يک روز مار فرار کرد و به طرف بيابان رفت. مارگير بساطش را جمع کرد و دنبال او دويد....
Saturday, May 20, 2017
نوروز در روايات اسلامي
دين جهاني، با آداب و سُنن ملي چه رفتاري دارد؟ آيا آنها را کنار مي‌نهد و خود به ساختن آداب و رسوم تازه مي‌پردازد؟ يا آنها را تأييد مي‌کند و در...
Thursday, May 18, 2017
ني سخنگو
دهقاني بود که هفت دختر داشت. هفتمي از همه قشنگ‌تر و زرنگ‌تر بود. دهقان او را بيشتر از همه دوست داشت و همين باعث حسادت خواهرهاي ديگر شده بود.
Thursday, May 18, 2017
بي‌بي لي جان
خواهر و برادري بودند که هيچ کس را نداشتند. اسم خواهر «بي‌بي لي جان» بود. يک روز به برادرش گفت: «بهتره به شهر ديگه‌اي بريم. اينجا چيزي گيرمون...
Thursday, May 18, 2017
سيمرغ
پادشاهي بود که يک درخت سيب داشت و هر وقت مي‌خواست از ميوه‌هاي درختش بچيند، دستي ظاهر مي‌شد و نمي‌گذاشت. بعد يکي از سيب‌ها را مي‌چيد و غيب مي‌شد....
Thursday, May 18, 2017
شکارچي جوان
شکارچي جواني در غاري زندگي مي‌کرد. روزها به شکار مي‌رفت و شب‌ها توي غار مي‌خوابيد. روزي روباهي از آنجا مي‌گذشت، چشمش افتاد به استخوان‌ها و تکه...
Thursday, May 18, 2017
حکيم دوغي
روزي چوپاني گله‌ي گوسفندش را به چرا برده بود که فرشته‌ي مرگ آمد و گفت: «خسته نباشي جوان». چوپان گفت: «درمونده نباشي.»
Thursday, May 18, 2017
ببر جوان و هيزم‌شکن پير
ببر کوچکي با مادرش در جنگل بزرگي زندگي مي‌کرد. ببر خيلي مغرور بود و خودش را قوي‌ترين موجود روي زمين مي‌دانست.
Wednesday, May 17, 2017
کورها
نجف‌قلي چهار پسر و يک دختر داشت، اما نمي‌توانست خرج‌شان را بدهد. روزي دوستش به او گفت: «برو شهر کار کن که بتوني بچه‌هات رو سير کني.»
Wednesday, May 17, 2017
درويش
پادشاهي نذر کرده بود صد سکه به مردم فقير و بيچاره کمک کند. سکه‌ها را به وزير داد و گفت: «برو و اگر فقيري ديدي، اين صد سکه را به او بده».
Wednesday, May 17, 2017
کاکاتوره
روزي روباهي با سرعت مي‌دويد. انگار از چيزي فرار مي‌کرد. شغالي جلوش را گرفت و گفت: «کاکاتوره، بدنباشه، با اين عجله کجا مي‌ري؟»
Wednesday, May 17, 2017
خروس و پادشاه
خروسي بود که مدام به زمين نوک مي‌زد. روزي، يک سکه پيدا کرد و رفت بالاي بام، داد زد: «قوقولي قوقو، پول پيدا کردم!»
Wednesday, May 17, 2017
آدي و بودي
زن و شوهري بودند، مهربان و ساده. مرد «آدي» بود و زن، «بودي». يک روز بودي به آدي گفت: «دلم براي دخترمون تنگ شده. پاشو بريم شهر سري بهش بزنيم.»
Sunday, May 14, 2017
عقاب و موش و آهو
صيادي هر روز به دشت و صحرا مي‌رفت و چرنده‌اي، پرنده‌اي، خزنده‌اي شکار مي‌کرد، مي‌فروخت و زندگي خود را مي‌گذراند. روزي آهوي زيبايي در تور صياد...
Sunday, May 14, 2017
خير و شر
دو تا دوست بودند. اسم يکي «خير» بود، اسم يکي «شر». يک روز قرار گذاشتند براي پيدا کردن کار به شهر بروند. هر کدام غذاي چند روزشان را برداشتند و...
Sunday, May 14, 2017
بز ريش سفيد
روزي يک بز، يک سگ، يک گوساله و يک بره‌ي گر فرار کردند و به جنگل رفتند. حسابي خوردند و خوب خوابيدند و چاق و چله شدند. گري (1) هم رفت پي کارش!
Sunday, May 14, 2017
داشت و نداشت
پادشاهي بود، سه پسر داشت. دو تاشان جان نداشتند، يکي سر نداشت. پسري که سر نداشت مي‌خواست برود شکار. توي قصر پادشاه سه تفنگ بود. دوتاش شکسته بود،...
Sunday, May 14, 2017
يک‌وجبي
زن و مردي بودند که خيلي بچه دوست داشتند، اما از بخت بد بچه‌دار نمي‌شدند. تا اينکه خداوند پسري به آن‌ها داد که قدش يک وجب بود. اسم او را «يک‌وجبي»...
Sunday, May 14, 2017
سه دروغ
روزي پادشاهي دستور داد جار بزنند هر کس سه تا دروغ بگويد، دخترش را به او مي‌دهد. همه‌ي دروغگويان شهر آمدند و دروغي گفتند، اما به جايي نرسيدند،...
Sunday, May 14, 2017
خرشير
الاغي در بيشه مي‌چريد که غرش شيري را شنيد. ترسيد و فرياد کشيد. صداي الاغ در دشت و بيشه پيچيد و به گوش شير رسيد. شير جا خورد. با خودش گفت: «اي...
Sunday, May 14, 2017