کاج چسبناک
سال‌ها پیش، در یکی از دهکده‌های ژاپن هیزم‌شکنی زندگی می‌کرد. او از دار دنیا فقط یک قلب مهربان داشت. چرا یک قلب مهربان؟ چون او هرگز شاخه‌ی زنده‌ی...
Sunday, April 23, 2017
کوتوله‌ی آهنی
پادشاهی بود که دختری بیمار داشت. هیچ طبیبی نمی‌توانست او را درمان کند. روزی زنی فال‌گیر پیش‌گویی کرد که دختر پادشاه با خوردن یک سیب معالجه می‌شود....
Sunday, April 23, 2017
کیسه پول
پیرمرد و جوانی از جاده‌ای می‌گذشتند. کیسه پولی توی جاده افتاده بود. جوان پرید و کیسه را برداشت و گفت: «خداوند این پول را برای من فرستاده است.»
Sunday, April 23, 2017
دختر دروازه‌بان
پادشاهی سه پسر داشت که همه‌ی آنها قوی، زرنگ و زیبا بودند. شاه امیدوار بود آنها با شاهزاده خانم‌های دانا و زیبا ازدواج کنند.
Saturday, April 22, 2017
سفرهای سندباد
سال‌ها پیش در شهر بغداد، مرد فقیری به نام «هندباد» زندگی می‌کرد. روزی هندباد با بسته‌ی بزرگی که به پشت داشت، از خیابان‌های بغداد می‌گذشت. به...
Saturday, April 22, 2017
چرا کلاغ‌ها سیاه شدند؟
در زمان‌های خیلی خیلی دور، کلاغ و جغد، هر دو مثل برف سفید بودند. یک روز در جلگه‌ی بی‌درختی همدیگر را دیدند. کلاغ گفت: «خانم جغد، از اینکه همیشه...
Saturday, April 22, 2017
جشن سال نو
پیرمرد و پیرزنی در دهکده‌ای زندگی می‌کردند. آنها خیلی فقیر بودند، یک روز که در خانه نشسته بودند، آواز بچه‌ها را شنیدند. بچه‌ها در کوچه می‌گشتند...
Saturday, April 22, 2017
موش کوچولو
موش خیلی کوچکی بود که وقتی بهار شد، تصمیم گرفت به ماهی‌گیری برود و گربه‌ماهی و سگ ماهی صید کند. موش از پوست گردو قایق درست کرد و از بیلچه پارو...
Saturday, April 22, 2017
خرس و دهقان
دهقانی در نزدیکی جنگل، زمینی داشت. به آنجا رفت تا ترب بکارد. هنوز دست به کار نشده بود که خرسی از راه رسید و گفت: «اینجا چه کار می‌کنی؟ الان تو...
Saturday, April 22, 2017
فلوت سحرآمیز
پسر یتیمی هر روز به سر قبر مادرش می‌رفت و به سختی گریه می‌کرد. یک روز که کنار قبر مادرش نشسته بود و گریه می‌کرد، ناگهان صدای مادرش را شنید: «فرزند...
Saturday, April 22, 2017
اژدهای سه سر
داخل یک دژ که روی صخره‌ای در دل آسمان‌ها بنا شده بود، حیوانات کوچکی مثل خرگوش‌ها، موش‌ها، کبوترها‌، قناری‌ها و طوطی‌ها زندگی می‌کردند. اژدهای...
Saturday, April 22, 2017
خوشه‌های گندم
خانم سنجاب یک خوشه‌ی گندم پیدا کرد. داد زد: «کی این خوشه‌ی گندم را درو می‌کند؟» موش و خرگوش که بازی می‌کردند گفتند: «ما که کار داریم.»
Saturday, April 22, 2017
ننه عایشه
پیرزن تنهایی بود که به او «ننه عایشه» می‌گفتند. یک روز ننه عایشه تصمیم گرفت گوساله‌ای بخرد و از تنهایی در بیاید.
Saturday, April 22, 2017
فانگ مهربان
«فانگ»، ماهی‌گیر فقیر و مهربانی بود. روزی او یک لاک‌پشت بزرگ را که علامت سفیدی روی سرش بود، شکار کرد. لاک‌پشت خیلی غمگین بود. فانگ او را روی...
Saturday, April 22, 2017
ساده دل
جوانی بود ساده دل که هر کس از راه می‌رسید، سر به سرش می‌گذاشت و مسخره‌اش می‌کرد. او بازیچه‌ی دست این و آن شده بود.
Saturday, April 22, 2017
مروارید آبی
سال‌ها پیش، آتش‌سوزی بزرگی در «هوافو» اتفاق افتاد. شهر سوخت و آدم‌های زیادی مردند. مردم از آنجا رفتند و در شهرهای دیگر خانه ساختند و همان جا...
Saturday, April 22, 2017
پدر بزرگ و نوه‌اش
پدر بزرگ در حالی که با انگشتان چروکیده‌اش طناب را گره می‌زد، به حرف‌های نوه‌اش گوش می‌داد. پسر گفت: «پدر بزرگ، یک داستان برایم بگو. بگو که من...
Saturday, April 22, 2017
گودال روباه
کبکی بود بلندپرواز. روزی داشت توی مزرعه دانه می‌خورد که ناگهان سیبی محکم خورد به سرش. داد زد: «ای امان! ای فغان! آسمان دارد به زمین می‌افتد....
Saturday, April 22, 2017
یاری قولاق
شاید این داستان اتفاق افتاده باشد، شاید هم نیفتاده باشد، اما داستانی شنیدنی، آسیابان پیری سوار بر خر، در حالی که شتری را به دنبال خود می‌کشید،...
Saturday, April 22, 2017
دهقان و پریان درخت
دهقانی آرزو داشت یک تکه زمین حاصلخیز داشته باشد تا آن طور که دلش می‌خواهد در آن ذرت و سیب‌زمینی بکارد. او برای پیدا کردن زمین کنار رودخانه‌ها...
Saturday, April 22, 2017