آكچلك
در زمان‌های قدیم پیرزنی بود و پسر كچلی داشت. پیرزن روز تا غروب چرخ نخ ریسی را می‌گرداند تا نان خودش و بچه را پیدا كند. اما كچله حسابی تنبل بود....
Saturday, November 19, 2016
آقا حسنك
در زمان‌های قدیم بیوه زنی بود كه چند تا بچه داشت. اسم بزرگه آقا حسنك بود. زنه كه نان آوری نداشت، روزی پسره را برد به دكان بزازی تا شاگرد اوستا...
Saturday, November 19, 2016
آسوكه‌ی مرد تاجر
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم تاجری بود كه سه تا پسر و یك دختر داشت. روزی این بابا با زن و پسرهاش بار سفر را بست و رفت به حج و دخترش را...
Saturday, November 19, 2016
نی و مروارید
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم زن و مرد جوانی بودند كه بچه‌دار نمی‌شدند، هر كاری از دست‌شان برمی‌آمد، می‌كردند و هر راهی مردم پیش پاشان...
Saturday, November 19, 2016
گل قهقهه
در زمان‌های قدیم مرد مالدار و ثروتمندی بود، كه شبی خواب دید كه سه ستاره از آسمان پایین آمدند و رو دامنش نشستند. فردای آن شب، خوابش را برای چوپانش...
Saturday, November 19, 2016
روباه و پیرزن خمره سوار
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه پسری داشت. مادر پسره مرده بود و پادشاه زن تازه‌ای گرفته بود. از طرفی زن پادشاه عاشق پسره...
Saturday, November 19, 2016
پیه سوز طلا
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پسر جوانی بود و هفت تا دخترعمو داشت. یكی از یكی خوشگل‌تر. هرچه مردم می‌گفتند كه یكی از دخترعموهات را بگیر،...
Saturday, November 19, 2016
پیر برزنگی و كوزه‌ی شیره
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا غمخواری نبود. در زمان‌های قدیم پیرزنی بود كه بچه نداشت. آرزوی بچه به دلش مانده بود. شب و روز غصه می‌خورد و كاری...
Saturday, November 19, 2016
پسر و گرگ
در زمان‌های قدیم زنی بود و پسری داشت و چند تا گوسفند. پسرش روزها گوسفندها را می‌برد بیابان می‌چراند. یك روز گرگی آمد و به پسره گفت: «ای پسر!...
Saturday, November 19, 2016
پسر و غول بیابان
در زمان‌های خیلی قدیم پسری بود كه با پدر و مادرش زندگی می‌كرد. روزی پدره به پسرش گفت: «تو دیگر داری بزرگ می‌شوی. باید بروی و برای آینده‌ات كاری...
Saturday, November 19, 2016
پریدخت گمشده
در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و دختری داشت به نام پریدخت. روزی از پدرش اجازه گرفت تا با چند تا كنیز برود گردش و اسب سواری كند. پادشاه اجازه داد....
Saturday, November 19, 2016
پسر كاكل زری
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم سه خواهر بودند كه پدر و مادرشان مرده بود و تو خانه‌ای زندگی می‌كردند. روزی خواهر بزرگه به خواهرهایش گفت:...
Saturday, November 19, 2016
پریچهر و كوتوله ها
در زمان‌های قدیم مردی بود و زنی داشت به اسم مریم. با این كه خیلی سال بود كه زن و شوهر بودند، بچه نداشتند و به این خاطر غصه‌ی زیادی بار دل هر...
Saturday, November 19, 2016
نوش آفرین گوهرتاج
روایت كرده‌اند كه در زمان‌های قدیم، در ولایت دمشق پادشاهی بود عادل و دادگر كه از مال دنیا همه چیز داشت، اما اجاقش كور بود و از اولاد بی‌نصیب...
Saturday, November 19, 2016
عاشق شدن پسر وزیر با دیدن عكس دختر
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و این پادشاه وزیر باتدبیر و لایقی داشت. از طرفی پسر پادشاه و پسر وزیر با هم رفیق یكدل و یك جان...
Friday, November 18, 2016
ماهی طلسم شده
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه از یك چشم كور شده بود. این پادشاه هرچه دوا درمان كرد، فایده‌ای نداشت و از هر دوایی ناامید...
Friday, November 18, 2016
سلما و سلیم
در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و سه دختر دم بخت داشت. دختر اولی كه خیلی تو خانه‌ی پدر مانده بود، سیه چرده بود. دختر دومی هم ریختی بهتر از اولی...
Friday, November 18, 2016
شمشیر زنگ زده
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه سه تا پسر داشت. این پادشاه پیر شده بود و پسرها جوان و برومند بودند. روزی پسرها را صدا زد و...
Friday, November 18, 2016
سگ زرد
یكی بود، یكی نبود. زنی بود و دختر خیلی كوچكی داشت. این دختره هیچ وقت به حرف مادرش گوش نمی‌كرد. هروقت مادرش فرمانی می‌داد كه كاری بكند، هیچ زیر...
Friday, November 18, 2016
دختر پادشاه و پسر فقیر
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه تنها یك دختر داشت و اسم دختره گل مهره بود و این دختر اسب سفیدی داشت به اسم تیزدو و دایره‌ای...
Friday, November 18, 2016