پهلوان پنبه
در دورانی كه اصول پهلوانی و مردانگی در میان مردم رواج داشت رسم بر این بود كه یك مرد قوی و زورمند به عنوان پهلوان شهر انتخاب می‌شد. البته وقتی...
Thursday, November 26, 2015
پوست خرسی كه شكار نكردی نفروش
روزی روزگاری، دو مرد كه احساس می‌كردند شكارچیان ماهری هستند به قصد شكار خرس به جنگل رفتند. آنها چند روزی را در منطقه‌ای كه خرس زندگی می‌كرد گذراندند...
Thursday, November 26, 2015
بُز خری می‌كند
ملانصرالدین معروف روزی گاوش را به بازار برد تا بفروشد. ملا تصمیم گرفت گاوش را خوب بشوید و آب و علف تازه به او بدهد تا بخورد و سرحال بیاید تا...
Thursday, November 26, 2015
بشنو و باور مكن
روزی روزگاری، تاجری یك جعبه‌ی شیشه‌ای بزرگ برای خانه‌ی خود كه بر روی تپه بلندی در بالای شهر قرار داشت، خرید. مرد تاجر شیشه را تا پای تپه برد...
Thursday, November 26, 2015
راسوی وفادار
روزی، روزگاری در روستایی دورافتاده، کشاورزی با همسر و پسر کوچکش زندگی می‌کرد. یک روز هنگام غروب، وقتی کشاورز از سر کار به خانه بر می‌گشت، راسوی...
Wednesday, November 25, 2015
موش و مرتاض
چند مرتاض در کنار رودِ گنگ زندگی می‌کردند. آن‌ها رهبری داشتند که به او مرتاض بزرگ می‌گفتند. مرتاض بزرگ مردی دانا بود و نیروهایی داشت که می‌توانست...
Wednesday, November 25, 2015
شیرها و شغال
در جنگلی پر از درختان سرسبز، دو شیر نر و ماده زندگی می‌کردند. آن‌ها دو فرزند داشتند و از داشتن آن‌ها بسیار خوشحال و شاد بودند. شیر مادر در خانه...
Wednesday, November 25, 2015
اسکلت شیر
صدها سال پیش، چهار دوست در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند. آن‌ها همدیگر را خیلی دوست داشتند. سه نفر از آن‌ها دانشمند بودند و فکر می‌کردند همه چیز...
Wednesday, November 25, 2015
رؤیا
در روزگاران قدیم، مردی فقیر زندگی می‌کرد. او مجبور بود برای تهیه غذای خودش گدایی کند، اما بعضی روزها گرسنه می‌ماند وقتی که در کوچه‌ها راه می‌رفت...
Wednesday, November 25, 2015
بالاتر از سیاهی رنگی نیست
كلاغی در شهری بزرگ زندگی می‌كرد و روزی تصمیم گرفت تا بچه‌دار شود. كلاغ درختی را در نظر گرفت و شروع به جمع آوری شاخه و برگ‌‎های خشك كرد تا بتواند...
Wednesday, November 25, 2015
باد آورده را باد می‌برد
چند صد سال پیش جنگی میان ایران و امپراطوری رم درگرفت و بهانه‌ی شروع جنگ میان این دو امپراطوری این بود كه گویا در یكی از درگیری‌های مرزی میان...
Wednesday, November 25, 2015
بابات هم زبانش دراز بود كه مجبور شدم بخورمش
روزی روزگاری در جنگلی بزرگ حیوانات زیادی در كنار هم زندگی می‌كردند در آن جنگل هم حیوانات وحشی بودند كه حیوانات دیگر را می‌خوردند و هم حیوانات...
Wednesday, November 25, 2015
با همه بله، با ما هم بله
روزی روزگاری، مرد تاجری كه در تمام معامله‌هایش ضرر می‌كرد و این ضررها باعث شده بود تمام دارایی‌هایش را از دست بدهد. پس از مدتی مرد به فكرش رسید...
Wednesday, November 25, 2015
با یك تیر دو نشان زدن
یكی بود یكی نبود، سال‌ها پیش كه مثل امروز خبری از مداد و خودكار و خودنویس نبود مردم برخی كشورها از پَر پرندگان برای نوشتن استفاده می‌كردند و...
Wednesday, November 25, 2015
کتابشناسی فلسفه تعلیم و تربیت
در زمینه‌ی تعلیم و تربیت اسلامی به طور عام و درباره‌ی فلسفه یا مبانی نظری تعلیم و تربیت اسلامی به طور خاص، آثار متنوع و متعددی نوشته شده است؛...
Tuesday, November 24, 2015
با شیطان ارزن كاشته
روزی روزگاری شیطان از دره‌ی خوش آب و هوایی كه روستایی در آن قرار داشت می‌گذشت. مردم آن روستا به دلیل داشتن آب كافی و زمین حاصلخیز كشاورزی پررونقی...
Tuesday, November 24, 2015
اتّحاد
آسمان صاف بود. کبوترها برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون آمدند و به سوی آسمان پر کشیدند. آن‌ها پریدند و پریدند، اما چیزی برای خوردن پیدا نکردند....
Tuesday, November 24, 2015
موش‌های آهن‌خوار
روزی بود، روزگاری بود. در شهری بازرگان ثروتمندی زندگی می‌کرد، اما روزگار با او یار نبود، چون بعد از مدتی تمام ثروت خود را از دست داد و به عده‌ای...
Tuesday, November 24, 2015
الاغ بی‌مغز
Monday, November 23, 2015
لاک‌پشت و غازها
لاک‌پشتی با دو غاز دوست بود. آن‌ها سال‌های سال کنار برکه‌ای زندگی می‌کردند و روزهایشان با شادی می‌گذشت، اما یک سال خشکسالی شد. مدت‌ها باران نبارید،...
Monday, November 23, 2015