هر چیز به جای خود
در زمان‌های دور یک خانواده‌ی ثروتمند در یک خانه‌ی بزرگ زندگی می‌کردند. آنها دور آن خانه را کنده بودند و توی گودی آن سبزه کاشته بودند و روی آن...
Tuesday, October 27, 2015
دختر کبریت‌فروش
شب عید کریسمس از راه رسیده بود و سرما بیداد می‌کرد. شب در حال آمدن بود و هنوز دخترک کبریت فروش در خیابان‌ها راه می‌رفت تا کبریت‌هایش را بفروشد....
Tuesday, October 27, 2015
دودکش پاک کن و دختر چوپان
در شهری دور و در گوشه‌ی اتاقی، یک کمد کهنه و خیلی زیبا بود که روی آن را نقش‌های زیبا حک کرده بودند و انواع گل‌ها روی آن بود و دو کله‌ی گوزن با...
Tuesday, October 27, 2015
داستان یک مادر
در شهری دور بچه‌ای زندگی می‌کرد که مریض بود و به سختی نفس می‌کشید. مادرش هم دایم کنارش می‌نشست و نگاهش می‌کرد و غصه می‌خورد چون هر روز صدای نفس‌های...
Tuesday, October 27, 2015
داستان چراغ فرسوده
سال‌ها پیش چراغ كهنه‌ای بود كه مدت زمان زیادی در خیابانی نصب بود و به آن خیابان نور می‌تاباند. آن چراغ خیلی خوب بود، اما می‌گفتند كه دیگر كهنه...
Tuesday, October 27, 2015
داستان سال
در روزگاران گذشته و در فصل زمستان برف شدیدی می‌بارید و همراه برف باد شدیدی هم می‌وزید و برف را بر صورت رهگذران می‌پاشید و صورت آنها می‌خواست...
Tuesday, October 27, 2015
آخرین روز
روز آخری كه ما توی این دنیا هستیم، روز خیلی پاكی برای ماست چون قراره كه از این دنیا به یك دنیای دیگر برویم و در آن دنیا خیلی چیزها با این دنیا...
Tuesday, October 27, 2015
کیمیا
در زمان‌های گذشته، یک مرد دانمارکی به اسم هلگر بود. که موفق شد کشور هند را در جنگ شکست دهد. هندوستان کشوری است در شرق جهان که می‌گویند آنجا آخر...
Tuesday, October 27, 2015
شاهزاده و نخود
در یک کشور بزرگ شاهزاده‌ای بود که می‌خواست زن بگیرد اما او نمی‌خواست که با یک دختر معمولی ازدواج کند بلکه می‌خواست با یک شاهزاده خانم واقعی ازدواج...
Tuesday, October 27, 2015
پیراشکی پنیر و زیتون
آرد سفید، پنیر چدار، پنیر پیتزا و نمک را با هم مخلوط کنید. کم کم شیر را اضافه کرده تا خمیر نرمی بدست آید، سپس خمیر را به توپهای کوچکی تقسیم کرده...
Monday, October 26, 2015
لقمه گوشت و سبزیجات
گوشت چرخ کرده را با پیاز رنده شده، نمک و فلفل مخلوط کرده و ورز دهید. از مواد گلوله های 60 گرمی برداشته و در دست گرد کنید، وسط آن مخلوط قارچ ریز...
Monday, October 26, 2015
سکه‌ی نقره
وقتی سكه از كارخانه درآمده بود خیلی خوشحال بود، چون می‌دانست كه حالا توی جیب‌ها و كیف‌ها می‌رود و دست به دست می‌چرخد و به او عزت و احترام گذاشته...
Monday, October 26, 2015
نیروی خیال
در گذشته‌های دور مرد جوانی بود كه داستان خیلی دوست داشت. و دائم كتاب می‌خواند تا بتواند نویسندگی را یاد بگیرد و از این راه درآمد كسب كند. او...
Monday, October 26, 2015
رییس و باغبان
در سالیان خیلی دور و در یك شهر قصری وجود داشت كه بسیار قدیمی بود. این قصر نرده‌های خیلی محكمی داشت كه كسی نمی‌توانست به راحتی وارد آن بشود. تابستان...
Monday, October 26, 2015
مار دریایی بزرگ
در یک کشور دور یک ماهی کوچولو در دریا زندگی می‌کرد که از نژاد خیلی خوبی بود. او خواهر و برادرهای زیادی داشت؛ شاید هم بالاتر از هزار تا خواهر...
Monday, October 26, 2015
جنگل رز
در زمان‌های گذشته باغی بود که در آن باغ پر از گل‌های رز خوشبو بود و توی یکی از این گل‌های رز یک جن زندگی می‌کرد که همه‌ی خانه و زندگی‌اش همانجا...
Monday, October 26, 2015
کوه کوتوله‌ها
در روزگاران گذشته یک درخت بود که در آن چند تا مارمولک با هم زندگی می‌کردند. مارمولک‌ها زبان همدیگر را می‌فهمیدند و به راحتی با هم صحبت می‌کردند....
Monday, October 26, 2015
ایب کوچولو و کریستینه کوچولو
در کشور دانمارک یک رودخانه وجود دارد که اسمش گودنا می‌باشد. گودنا به معنی الهه است و معنی رودخانه‌ی گودنا می‌شود رودخانه‌ی الهه. یک تپه‌ی بزرگ...
Monday, October 26, 2015
گنج طلایی
در گذشته‌های دور شهرها برای خودشان تشکیلات عجیبی داشتند. مثلاً در هر شهری یک نفر مأمور می‌شد که هر اتفاقی افتاد را بلندبلند فریاد بزند. معمولاً...
Monday, October 26, 2015
داستانی از یوهنای سالخورده
وقتی باد در میان درختان بید می‌وزید انگار یک نفر داشت در آنجا آهنگ می‌نواخت و همراه آن چیزهایی می‌خواند اما کسی معنی آن کلمات را نمی‌دانست به...
Monday, October 26, 2015