جانا شعاع رويت در جسم و جان نگنجد
جانا شعاع رويت در جسم و جان نگنجد شاعر : عطار وآوازه‌ي جمالت اندر جهان نگنجد جانا شعاع رويت در جسم و جان نگنجد ...
Saturday, March 26, 2011
اسرار تو در زبان نمي‌گنجد
اسرار تو در زبان نمي‌گنجد شاعر : عطار واوصاف تو در بيان نمي‌گنجد اسرار تو در زبان نمي‌گنجد مي‌دانم و در زبان...
Saturday, March 26, 2011
تا زلف تو همچو مار مي‌پيچد
تا زلف تو همچو مار مي‌پيچد شاعر : عطار جان بي دل و بي قرار مي‌پيچد تا زلف تو همچو مار مي‌پيچد در هر پيچي هزار...
Saturday, March 26, 2011
چيزي که شود چو بود کي باشد
چيزي که شود چو بود کي باشد شاعر : عطار کي نادايم چو دايما گردد چيزي که شود چو بود کي باشد با اين همه کار آشنا...
Saturday, March 26, 2011
بودي که ز خود نبود گردد
بودي که ز خود نبود گردد شاعر : عطار شايسته‌ي وصل زود گردد بودي که ز خود نبود گردد ممکن نبود که عود گردد چوبي...
Saturday, March 26, 2011
گر نکوييت بيشتر گردد
گر نکوييت بيشتر گردد شاعر : عطار آسمان در زمين به سر گردد گر نکوييت بيشتر گردد کار ازو همچو آب زر گردد آفتابي...
Saturday, March 26, 2011
دلي کز عشق او ديوانه گردد
دلي کز عشق او ديوانه گردد شاعر : عطار وجودش با عدم همخانه گردد دلي کز عشق او ديوانه گردد ز عشق شمع او ديوانه...
Saturday, March 26, 2011
اگر دردت دواي جان نگردد
اگر دردت دواي جان نگردد شاعر : عطار غم دشوار تو آسان نگردد اگر دردت دواي جان نگردد اگر هم درد تو درمان نگردد...
Saturday, March 26, 2011
قد تو به آزادي بر سرو چمن خندد
قد تو به آزادي بر سرو چمن خندد شاعر : عطار خط تو به سرسبزي بر مشک ختن خندد قد تو به آزادي بر سرو چمن خندد حقا...
Saturday, March 26, 2011
عاشق تو جان مختصر که پسندد
عاشق تو جان مختصر که پسندد شاعر : عطار فتنه تو عقل بي خبر که پسندد عاشق تو جان مختصر که پسندد در نظر هندوي بصر...
Saturday, March 26, 2011
خطش مشک از زنخدان مي برآرد
خطش مشک از زنخدان مي برآرد شاعر : عطار مرا از دل نه از جان مي برآرد خطش مشک از زنخدان مي برآرد مداد از لعل خندان...
Saturday, March 26, 2011
خطي کان سرو بالا مي‌درآرد
خطي کان سرو بالا مي‌درآرد شاعر : عطار براي کشتن ما مي‌درآرد خطي کان سرو بالا مي‌درآرد خطي سرسبز زيبا مي‌درآرد...
Saturday, March 26, 2011
صبح بر شب شتاب مي‌آرد
صبح بر شب شتاب مي‌آرد شاعر : عطار شب سر اندر نقاب مي‌آرد صبح بر شب شتاب مي‌آرد مست را در عذاب مي‌آرد گريه‌ي...
Saturday, March 26, 2011
دل درد تو يادگار دارد
دل درد تو يادگار دارد شاعر : عطار جان عشق تو غمگسار دارد دل درد تو يادگار دارد جان از دو جهان کنار دارد تا...
Saturday, March 26, 2011
سر زلف تو بوي گلزار دارد
سر زلف تو بوي گلزار دارد شاعر : عطار لب لعل تو رنگ گلنار دارد سر زلف تو بوي گلزار دارد ببين گل که چون پاي بر...
Saturday, March 26, 2011
فرو رفتم به دريايي که نه پاي و نه سر دارد
فرو رفتم به دريايي که نه پاي و نه سر دارد شاعر : عطار ولي هر قطره‌اي از وي به صد دريا اثر دارد فرو رفتم به دريايي...
Saturday, March 26, 2011
هر که بر روي او نظر دارد
هر که بر روي او نظر دارد شاعر : عطار از بسي نيکوي خبر دارد هر که بر روي او نظر دارد که دو کون از تو يک اثر دارد...
Saturday, March 26, 2011
لب تو مردمي ديده دارد
لب تو مردمي ديده دارد شاعر : عطار ولي زلف تو سر گرديده دارد لب تو مردمي ديده دارد چه زنگي بچه ناگرديده دارد ...
Saturday, March 26, 2011
بر در حق هر که کار و بار ندارد
بر در حق هر که کار و بار ندارد شاعر : عطار نزد حق او هيچ اعتبار ندارد بر در حق هر که کار و بار ندارد خوش بود...
Saturday, March 26, 2011
زين درد کسي خبر ندارد
زين درد کسي خبر ندارد شاعر : عطار کين درد کسي دگر ندارد زين درد کسي خبر ندارد مي‌سوزم و کس خبر ندارد تا در...
Saturday, March 26, 2011