به ره در يکي پيشم آمد جوان
به ره در يکي پيشم آمد جوان شاعر : سعدي بتگ در پيش گوسفندي دوان به ره در يکي پيشم آمد جوان که مي‌آرد اندر پيت...
Wednesday, March 23, 2011
يکي روبهي ديد بي دست و پاي
يکي روبهي ديد بي دست و پاي شاعر : سعدي فرو ماند در لطف و صنع خداي يکي روبهي ديد بي دست و پاي بدين دست و پاي از...
Wednesday, March 23, 2011
شنيدم که مردي است پاکيزه بوم
شنيدم که مردي است پاکيزه بوم شاعر : سعدي شناسا و رهرو در اقصاي روم شنيدم که مردي است پاکيزه بوم برفتيم قاصد به...
Wednesday, March 23, 2011
شنيدم در ايام حاتم که بود
شنيدم در ايام حاتم که بود شاعر : سعدي به خيل اندرش بادپايي چو دود شنيدم در ايام حاتم که بود که بر برق پيشي گرفتي...
Wednesday, March 23, 2011
ندانم که گفت اين حکايت به من
ندانم که گفت اين حکايت به من شاعر : سعدي که بوده‌ست فرماندهي در يمن ندانم که گفت اين حکايت به من که در گنج بخشي...
Wednesday, March 23, 2011
شنيدم که طي در زمان رسول
شنيدم که طي در زمان رسول شاعر : سعدي نکردند منشور ايمان قبول شنيدم که طي در زمان رسول گرفتند از ايشان گروهي اسير...
Wednesday, March 23, 2011
ز بنگاه حاتم يکي پيرمرد
ز بنگاه حاتم يکي پيرمرد شاعر : سعدي طلب ده درم سنگ فانيد کرد ز بنگاه حاتم يکي پيرمرد که پيشش فرستاد تنگي شکر...
Wednesday, March 23, 2011
يکي را خري در گل افتاده بود
يکي را خري در گل افتاده بود شاعر : سعدي ز سوداش خون در دل افتاده بود يکي را خري در گل افتاده بود فرو هشته ظلمت...
Wednesday, March 23, 2011
شنيدم که مغروري از کبر مست
شنيدم که مغروري از کبر مست شاعر : سعدي در خانه بر روي سائل ببست شنيدم که مغروري از کبر مست جگر گرم و آه از تف...
Wednesday, March 23, 2011
يکي را پسر گم شد از راحله
يکي را پسر گم شد از راحله شاعر : سعدي شبانگه بگرديد در قافله يکي را پسر گم شد از راحله به تاريکي آن روشنايي بيافت...
Wednesday, March 23, 2011
ز تاج ملک زاده‌اي در ملاخ
ز تاج ملک زاده‌اي در ملاخ شاعر : سعدي شبي لعلي افتاد در سنگلاخ ز تاج ملک زاده‌اي در ملاخ چه داني که گوهر کدام...
Wednesday, March 23, 2011
يکي زهره‌ي خرج کردن نداشت
يکي زهره‌ي خرج کردن نداشت شاعر : سعدي زرش بود و ياراي خوردن نداشت يکي زهره‌ي خرج کردن نداشت نه دادي، که فردا...
Wednesday, March 23, 2011
جواني به دانگي کرم کرده بود
جواني به دانگي کرم کرده بود شاعر : سعدي تمناي پيري بر آورده بود جواني به دانگي کرم کرده بود فرستاد سلطان به کشتنگهش...
Wednesday, March 23, 2011
کسي ديد صحراي محشر به خواب
کسي ديد صحراي محشر به خواب شاعر : سعدي مس تفته روي زمين ز آفتاب کسي ديد صحراي محشر به خواب دماغ از تبش مي‌برآمد...
Wednesday, March 23, 2011
شنيدم که مردي غم خانه خورد
شنيدم که مردي غم خانه خورد شاعر : سعدي که زنبور بر سقف او لانه کرد شنيدم که مردي غم خانه خورد که مسکين پريشان...
Wednesday, March 23, 2011
خوشا وقت شوريدگان غمش
خوشا وقت شوريدگان غمش شاعر : سعدي اگر زخم بينند و گر مرهمش خوشا وقت شوريدگان غمش به اميدش اندر گدايي صبور ...
Wednesday, March 23, 2011
تو را عشق همچون خودي ز آب و گل
تو را عشق همچون خودي ز آب و گل شاعر : سعدي ربايد همي صبر و آرام دل تو را عشق همچون خودي ز آب و گل به خواب اندرش...
Wednesday, March 23, 2011
چو عشقي که بنياد آن بر هواست
چو عشقي که بنياد آن بر هواست شاعر : سعدي چنين فتنه‌انگيز و فرمانرواست چو عشقي که بنياد آن بر هواست که باشند در...
Wednesday, March 23, 2011
شنيدم که وقتي گدا زاده‌اي
شنيدم که وقتي گدا زاده‌اي شاعر : سعدي نظر داشت با پادشا زاده‌اي شنيدم که وقتي گدا زاده‌اي خيالش فرو برده دندان...
Wednesday, March 23, 2011
شنيدم که بر لحن خنياگري
شنيدم که بر لحن خنياگري شاعر : سعدي به رقص اندر آمد پري پيکري شنيدم که بر لحن خنياگري گرفت آتش شمع در دامنش ...
Wednesday, March 23, 2011