مرا تا جان بود جانان تو باشي
مرا تا جان بود جانان تو باشي شاعر : خاقاني ز جان خوش‌تر چه باشد آن تو باشي مرا تا جان بود جانان تو باشي وزين...
Wednesday, March 23, 2011
گر بر در وصالت اميد بار بودي
گر بر در وصالت اميد بار بودي شاعر : خاقاني بس ديده کز جمالت اميدوار بودي گر بر در وصالت اميد بار بودي گرنه جمال...
Wednesday, March 23, 2011
با هيچ دوست دست به پيمان نمي‌دهي
با هيچ دوست دست به پيمان نمي‌دهي شاعر : خاقاني کار شکستگان را سامان نمي‌دهي با هيچ دوست دست به پيمان نمي‌دهي ...
Wednesday, March 23, 2011
گل و مل تو را خادمانند از آن شد
گل و مل تو را خادمانند از آن شد شاعر : خاقاني وفاي گل و صحبت مل مجازي گل و مل تو را خادمانند از آن شد گمان برد...
Wednesday, March 23, 2011
خاک شدم در تو را آب رخم چرا بري
خاک شدم در تو را آب رخم چرا بري شاعر : خاقاني داشتمت به خون دل خون دلم چرا خوري خاک شدم در تو را آب رخم چرا بري...
Wednesday, March 23, 2011
هر روز به هر دستي رنگي دگر آميزي
هر روز به هر دستي رنگي دگر آميزي شاعر : خاقاني هر لحظه به هر چشمي شور دگر انگيزي هر روز به هر دستي رنگي دگر آميزي...
Wednesday, March 23, 2011
از بوالعجبي هردم رنگ دگر آميزي
از بوالعجبي هردم رنگ دگر آميزي شاعر : خاقاني عيسي نه‌اي و روزي صد رنگ برآميزي از بوالعجبي هردم رنگ دگر آميزي ...
Wednesday, March 23, 2011
اي ديده ره ز ظلمت غم چون برون بري
اي ديده ره ز ظلمت غم چون برون بري شاعر : خاقاني چون نور دل نماند برون راه چون بري اي ديده ره ز ظلمت غم چون برون...
Wednesday, March 23, 2011
عتاب رنگ به من نامه‌اي فرستادي
عتاب رنگ به من نامه‌اي فرستادي شاعر : خاقاني مرا به پرده‌ي تشريف راه نو دادي عتاب رنگ به من نامه‌اي فرستادي به...
Wednesday, March 23, 2011
ز من گسستي و با ديگران بپيوستي
ز من گسستي و با ديگران بپيوستي شاعر : خاقاني مرا درست شد اکنون که عهد بشکستي ز من گسستي و با ديگران بپيوستي بر...
Wednesday, March 23, 2011
يک زبان داري و صد عشوه‌گري
يک زبان داري و صد عشوه‌گري شاعر : خاقاني من و صد جان ز پي عشوه خري يک زبان داري و صد عشوه‌گري زانکه پرورده به...
Wednesday, March 23, 2011
تو را افتد که با ما سر برآري
تو را افتد که با ما سر برآري شاعر : خاقاني کني افتادگان را خواستاري تو را افتد که با ما سر برآري بدين گفتن چه...
Wednesday, March 23, 2011
در عشق، فتوح چيست؟ داني
در عشق، فتوح چيست؟ داني شاعر : خاقاني از دوست کرشمه‌ي نهاني در عشق، فتوح چيست؟ داني ترکان که کمين گشاي خواني...
Wednesday, March 23, 2011
گويم همه دل مني و جاني
گويم همه دل مني و جاني شاعر : خاقاني مانم به تو و به من نماني گويم همه دل مني و جاني وان نور تويي که جان جاني...
Wednesday, March 23, 2011
خاکم که مرا مني نيابي
خاکم که مرا مني نيابي شاعر : خاقاني بادم که مرا تني نيابي خاکم که مرا مني نيابي گر بر محکم زني نيابي هيچم...
Wednesday, March 23, 2011
ماهي که مه از قفاي او بيني
ماهي که مه از قفاي او بيني شاعر : خاقاني خورشيد ز روي و راي او بيني ماهي که مه از قفاي او بيني گردون گره‌ي قباي...
Wednesday, March 23, 2011
داور جاني، پس اين فرياد جان چون نشنوي
داور جاني، پس اين فرياد جان چون نشنوي شاعر : خاقاني يارب آخر يارب فرياد خوان چون نشنوي داور جاني، پس اين فرياد جان...
Wednesday, March 23, 2011
اي رخ نورپاش تو پيشه گرفته دلبري
اي رخ نورپاش تو پيشه گرفته دلبري شاعر : خاقاني رونق آفتاب شد زان رخ هم‌چو مشتري اي رخ نورپاش تو پيشه گرفته دلبري...
Wednesday, March 23, 2011
دلم خاک تو شد گو باش من خون مي‌خورم باري
دلم خاک تو شد گو باش من خون مي‌خورم باري شاعر : خاقاني ز دست اين دل خاکي به دست خون درم باري دلم خاک تو شد گو باش...
Wednesday, March 23, 2011
اذا ما الطير غنت في‌الصباح
اذا ما الطير غنت في‌الصباح شاعر : خاقاني اجب داعي معاطاة الملاح اذا ما الطير غنت في‌الصباح بيار آن گريه‌ي تلخ...
Wednesday, March 23, 2011