ه

چه باید بکنم

باعرض سلام و خسته نباشید.دختری16ساله هستم که به شدت درگیر یه ماجرای سخت شدم.وقتی7سالم بود خواهر بزرگم ازدواج کرد.همسرش مرد خوشتیپ و خوش قیافه ای بود و بسیار هم بامحبت.من هم اون موقع هم کوچیک بودم و هم برادر نداشتم به شدت به ایشون علاقه مند شدم.مدام براش نامه های بچگانه مینوشتم و ایشون و خواهرمم بهم میخندیدن و...وقتی بزرگتر شدم یعنی حدودا13سالم که بود علاقه م به ایشون شکلش عوض شد و تبدیل به عشق شد...فکر میکردم گذراست ولی نبود.خیلی دوسش داشتم و روی رفتار هاش حساس شده بودم.مدام از ابنکه به بقیه توجه میکنه و منو دوست نداره گریه میکردم.تاسه سال کارم هرشب گریه بود.تااینکه خسته شدم و باوجود رودربایستی همه چیو توی یه اس ام اس بهش گفتم.ماه رمضون سال95هم بودش.اونم گفتش که نه اصلا اینجوری نیستش و...کم کم عادت کردیم که بیشتر شبا با اس ام اس باهم حرف بزنیم.چند روزی که رفته بودم خونشون مونده بودم شبا میرفتیم تو اتاق و درو میبستیم و صحبت میکردیم (خواهرمم میدونست.خودش میفرستادمون تو اتاق که بخوابه!)ماهم تا اذون صبح صحبت میکردیم.خیلی به هم ابراز علاقه میکردیم و منم بعد3سال درون ریزی داشتم سبک میشدم.یه بار همون موقع گفت میخواد منو ببوسه!! من مخالفت کردم.گفتش که بین خودمون میمونه و...ولی نذاشتم.تابستون که تموم شد سال تحصیلی شروع شد یکم به خودم اومدم و فهمیدم این مدت چکار کردم.فهمیدم که کارامون گناه بوده.اخه از ابراز علاقه هامون اونم به اون شدت کسی خبر نداشت.هرچند که بار هامیخواستم به مامانم بگم ولی مامانم رازدار خوبی نیست و نگفتم، همون موقع بخاطر این که همه چی تموم شه گفتم دیگه دوسش ندارم .اما داشتم.بعد یه هفته خودم دوباره برگشتم و همون روال سابق...این وسط یه مدت بهم گفت عاشقتم! من تا حالا این جمله رو از زبون جنس مخالف نشنیده بودم! حقیقتا حس خوبی بود ولی میدونستم کارش اشتباهه.خیلی زمان گذشت و بهش میگفتم که اشتباهه و ادم رو هوا عاشق کسی نمیشه و نفر اول زندگی شما فقط خواهر منه و...ولی زیر بار نمیرفت و میگفت که ادم میتونه دوتا عشق داشته باشه و من هربار سعی میکردم متقاعدش کنم، هرچند هرازگاهی خودمم یه کمی گول مبخوردم.حرفاش برام قشنگ بود، ولی نمیخواستم زندگیش خراب بشه.تااینکه شب سال تحویل 96بهش گفتم از امسال همه چی تمومه و اونم گفت باشه.ولی تموم نشد و باز جفتمون ادامه دادیم.هرچند من خیلی بهش گوشزد کردم، اواخر عید بود که گفتم اخرین حرفاشو بزنه و دیگه همه چی تموم که اونم توی اس ام اس گفت:دوست دارم بغلت کنم و ببوسمت و...من حرفاشو دوست داشتم ولی دلم نمیخواست اینجوری باشه.هرجور بود با دلم کنار اومدم وچند وقتی باهاش حرف نزدم باز دوباره شروع کردیم ولی نه اونجوری مثله قبل.نسبتا عادی بودیم تا اینکه حدودا 2یا3هفته پیش رفتم خونه خواهرم.باز رفتیم توی اتاق و من گفتم که امشب باید همه چی تموم شه.اونم گفت مهلت میخواد...بعدشم ابراز علاقه و...واقعا نمیدونم چرا اونشب باهاش همراه شدم.از روی روسری لپ مو نوازش کرد و گردنمو قلقلک داد.خواست دستمو بگیره اجازه ندادم.خواست لپ مو هم ببوسه ولی نذاشتم، صبحش خواهرم رفته بود نماز امام زمان و منم موندم که بچشو نگه دارم.چون امتحان داشتم رفتم تو اتاق درس بخونم، شوهرخواهرم اومد تو اتاق که برام خوراکی بیاره.باز دوباره از روی روسری گردنمو قلقلک داد وخیلیی یهویی لپ منو بوس کرد.شوکه شده بودم.خودش هی میگفت بین خودمون میمونه و...فرداش گفت واقعا خون به نغزش نرسید یه لحظه و زنگ زده بود دفتر استان قدس و اونا هم گفته بودن نباید تکرار شه.من خیلی گیجم الان واقعا میخوام همه چیو تموم کنم ولی نمیتونم فراموش کنم.خواهرم چیزی نمیدونه ولی هروقت تو چشاش نگاه میکنم احساس گناه میکنم و اینکه من با کارام و علاقه مسخره م زندگی خواهرمو نزدیک بوده خراب کنم، نمیدونم چیکار کنم و به کسی بگم یانه، احساس گناه میکنم.چندین بار تصمیم گرفتیم تمومش کنیم ونشده، ولی الان میخوام همه چی مثله سابق بشه و دوباره خط قرمز هاباشن.کمکم کنین.بازم چیزی بود برا نوشتن ولی خیلی طولانی شدتوروخدا راهنماییم کنین.ممنونم
Friday, May 26, 2017
الوقت المقدر للدراسة:
مؤلف: حسن نجفی
موارد بیشتر برای شما

ه

چه باید بکنم

ه ( تحصیلات : دبیرستان ، 16 ساله )

باعرض سلام و خسته نباشید.دختری16ساله هستم که به شدت درگیر یه ماجرای سخت شدم.وقتی7سالم بود خواهر بزرگم ازدواج کرد.همسرش مرد خوشتیپ و خوش قیافه ای بود و بسیار هم بامحبت.من هم اون موقع هم کوچیک بودم و هم برادر نداشتم به شدت به ایشون علاقه مند شدم.مدام براش نامه های بچگانه مینوشتم و ایشون و خواهرمم بهم میخندیدن و...وقتی بزرگتر شدم یعنی حدودا13سالم که بود علاقه م به ایشون شکلش عوض شد و تبدیل به عشق شد...فکر میکردم گذراست ولی نبود.خیلی دوسش داشتم و روی رفتار هاش حساس شده بودم.مدام از ابنکه به بقیه توجه میکنه و منو دوست نداره گریه میکردم.تاسه سال کارم هرشب گریه بود.تااینکه خسته شدم و باوجود رودربایستی همه چیو توی یه اس ام اس بهش گفتم.ماه رمضون سال95هم بودش.اونم گفتش که نه اصلا اینجوری نیستش و...کم کم عادت کردیم که بیشتر شبا با اس ام اس باهم حرف بزنیم.چند روزی که رفته بودم خونشون مونده بودم شبا میرفتیم تو اتاق و درو میبستیم و صحبت میکردیم (خواهرمم میدونست.خودش میفرستادمون تو اتاق که بخوابه!)ماهم تا اذون صبح صحبت میکردیم.خیلی به هم ابراز علاقه میکردیم و منم بعد3سال درون ریزی داشتم سبک میشدم.یه بار همون موقع گفت میخواد منو ببوسه!! من مخالفت کردم.گفتش که بین خودمون میمونه و...ولی نذاشتم.تابستون که تموم شد سال تحصیلی شروع شد یکم به خودم اومدم و فهمیدم این مدت چکار کردم.فهمیدم که کارامون گناه بوده.اخه از ابراز علاقه هامون اونم به اون شدت کسی خبر نداشت.هرچند که بار هامیخواستم به مامانم بگم ولی مامانم رازدار خوبی نیست و نگفتم، همون موقع بخاطر این که همه چی تموم شه گفتم دیگه دوسش ندارم .اما داشتم.بعد یه هفته خودم دوباره برگشتم و همون روال سابق...این وسط یه مدت بهم گفت عاشقتم! من تا حالا این جمله رو از زبون جنس مخالف نشنیده بودم! حقیقتا حس خوبی بود ولی میدونستم کارش اشتباهه.خیلی زمان گذشت و بهش میگفتم که اشتباهه و ادم رو هوا عاشق کسی نمیشه و نفر اول زندگی شما فقط خواهر منه و...ولی زیر بار نمیرفت و میگفت که ادم میتونه دوتا عشق داشته باشه و من هربار سعی میکردم متقاعدش کنم، هرچند هرازگاهی خودمم یه کمی گول مبخوردم.حرفاش برام قشنگ بود، ولی نمیخواستم زندگیش خراب بشه.تااینکه شب سال تحویل 96بهش گفتم از امسال همه چی تمومه و اونم گفت باشه.ولی تموم نشد و باز جفتمون ادامه دادیم.هرچند من خیلی بهش گوشزد کردم، اواخر عید بود که گفتم اخرین حرفاشو بزنه و دیگه همه چی تموم که اونم توی اس ام اس گفت:دوست دارم بغلت کنم و ببوسمت و...من حرفاشو دوست داشتم ولی دلم نمیخواست اینجوری باشه.هرجور بود با دلم کنار اومدم وچند وقتی باهاش حرف نزدم باز دوباره شروع کردیم ولی نه اونجوری مثله قبل.نسبتا عادی بودیم تا اینکه حدودا 2یا3هفته پیش رفتم خونه خواهرم.باز رفتیم توی اتاق و من گفتم که امشب باید همه چی تموم شه.اونم گفت مهلت میخواد...بعدشم ابراز علاقه و...واقعا نمیدونم چرا اونشب باهاش همراه شدم.از روی روسری لپ مو نوازش کرد و گردنمو قلقلک داد.خواست دستمو بگیره اجازه ندادم.خواست لپ مو هم ببوسه ولی نذاشتم، صبحش خواهرم رفته بود نماز امام زمان و منم موندم که بچشو نگه دارم.چون امتحان داشتم رفتم تو اتاق درس بخونم، شوهرخواهرم اومد تو اتاق که برام خوراکی بیاره.باز دوباره از روی روسری گردنمو قلقلک داد وخیلیی یهویی لپ منو بوس کرد.شوکه شده بودم.خودش هی میگفت بین خودمون میمونه و...فرداش گفت واقعا خون به نغزش نرسید یه لحظه و زنگ زده بود دفتر استان قدس و اونا هم گفته بودن نباید تکرار شه.من خیلی گیجم الان واقعا میخوام همه چیو تموم کنم ولی نمیتونم فراموش کنم.خواهرم چیزی نمیدونه ولی هروقت تو چشاش نگاه میکنم احساس گناه میکنم و اینکه من با کارام و علاقه مسخره م زندگی خواهرمو نزدیک بوده خراب کنم، نمیدونم چیکار کنم و به کسی بگم یانه، احساس گناه میکنم.چندین بار تصمیم گرفتیم تمومش کنیم ونشده، ولی الان میخوام همه چی مثله سابق بشه و دوباره خط قرمز هاباشن.کمکم کنین.بازم چیزی بود برا نوشتن ولی خیلی طولانی شدتوروخدا راهنماییم کنین.ممنونم


مشاور: خانم طیبه قاسمی

با عرض سلام خدمت شما خواهرگرامی خواهر عزیزم ، همان طور که خودتان میدانید این ارتباط و این عشق یک عشق ممنوعه میباشد که هم زندگی شما را نابود خواهد کرد و هم تمام خانواده شما را .اولین ومهمترین کار شما این است که این رابطه و گناه را هیچکس حتی مادرتان نباید بداند و این تا آخر عمر باید مخفی بماند وگرنه زندگی خواهرتان و شما نابود خواهد شد و حرف و حدیث هایی که بعدش خواهید شنید در سرنوشت شما و آینده خواهرتان بسیار تاثیر بد خواهد داشت.پس این گناهی است که شما باید تنها به درگاه خداوند توبه کنید و اقرار آن برای غیر از خدا گناهی به مراتب بزرگتر خواهد بود .آرامش خود را حفظ کنید . شما باید رابطه خود را با شوهر خواهرخود به طور کامل قطع کنید. و حتی به صورت کاملا واضح و با دلایل مختلف به خانه آنها نروید و خود را در معرض ایشان قرار ندهید که دوباره تکرار شود.اگر می‌توانید سیم کارت خود را عوض کنید. به هیچ وجه جواب پیام و سخنان او را ندهید. حتی اگر می‌توانید ارتباطات حضوری را به صفر برسانید. ممکن است به خاطر فشار شهوت، یااختلالات روانی دست به این کار زده باشد.بهتر است کاملا از او دوری کنید. شما هم خود را سرزنش نکنید و به خاطر این موضوع تصمیم اشتباهی درباره ازدواج آینده خود نگیرید. خواهر عزیزم شما الا ن در سنی هستید که هنوز موقعیت ازدواج ندارید و باید توجه داشته باشید که همسن وسالهای شما الان مشغول رقابت علمی هستند و اکثر آنها خود را و آینده و موفقیت خود را با این مسائل تباه نمیکنند .قدر لحظات خود را بدانید و متناسب با شرایط و سن خود تصمیم بگیرید و بدانید با گذر زمان این هیجان کاذب به شدت کمرنگ خواهد شد .اینکه شما از مشکلات و کمبودهای زمینه ساز ارتباطهای بی هدف رنج نمی برید بسیار خوشحالیم و به این موضوع افتخار می کنیم اما به هر حال کسی که قصد ابراز علاقه، عشق و دوست داشتن نسبت به فردی دارد، قبل از سرمایه گذاری عاطفی و احساسی، موقعیت را به طور دقیق ارزیابی می کند و از راه مناسب و منطقی وارد می شود مثلا اگر شما دچار بیماری قند باشید از طرفی عاشق شیرنی باشید و دکتر شما را از خوردن منع کرده باشد، می گویید چون من علاقه دارم و عاشق شیرینی هستم باید آنرا بخورم؟ پس صرف عشق و علاقه که بسیاری از روان شناسان عشق را نوع جنون و مریضی می دانند نمی تواند رابطه اشتباه شما را توجیه کند و باید عشق و علاقه توسط منطق و عقل هم تأیید شود تا باعث نابودی نشود. سعی کنید در بیرون هیچ آثاری از ایشان را جلوی دید خود نداشته باشید مانند عکس شماره تلفن و یادگاری های و... و آنها را محو کنید.شما با تهیه لیستی از نقاط منفی ایشان و مشکلاتی که الان و بعد از رابطه با ایشان برای شما ایجاد خواهد کرد را بنویسید و هر روز مرور کنید تا نگرشتان نسبت به ایشان منطقی تر شده و احساس ناراحتی از ایشان ایجاد شود. درباره امتیازات این جدایی و خوبی های جدا شدن از ایشان نیز با خود فکر کنید و سعی کنید با خوشحالی از اینکه با ایشان رابطه را ادامه نداده اید مطالبی را یاد داشت کنید.و سپس پاره کنید.سعی کنید بدون خود سرزنشی و مقایسه نقاط مثبت و خوبی های خودتان را فراموش نکنید و با نوشتن و مرور و نادیده و بی ارزش نکردن آنها به آینده خوشبین و امیدوار باشید.انجام کارهایی مانند ورزش های دست جمعی ، تعاملات اجتماعی ، سرگرمی و تفریح و پرهیز از تنهایی بسیار مفید هستند . ساعات و لحضاتی که شما ارتباط داشته اید بسیار وسوسه برانگیز خواهند بود مانند معتادی که ترک کرده مکان و زمان های مصرف در روزهای اولیه وسوسه انگیز بوده و ممکن است رفتاری مانند عصبانی شدن و تحریک پذیری و یا رفتن به طرف مصرف زیاد باشد بنابراین شما نیز باید با تغییر موقعیت فیزیکی و سر گرم شدن به یک کاری که عمدا در این ساعات در نظر خواهید گرفت و با آرام سازی ذهنی سعی می کنید با این وسوسه ها مبارزه کنید. هنگام هجوم افکار و تصاویر ایشان در ذهن بدون پرورش و فکر کردن مکان را ترک کرده و یا توجه و تمرکزتان را به چیزی جلب می کنید مثلا با قطع کردن افکار مشغول گفتگو با یک فردی می شوید، باعجله از آن مکان را ترک می کنید، با روشن کردن تلویزیون سعی در تمرکز دیداری و شنیداری نسبت به نوع برنامه و حتی نوع لباس های مجریان و بازیگران و اسامی آنها می شوید. با افکار منفی و مأیوس کننده مبارزه کنید و پیش بینی منفی نسبت به آینده نداشته باشید.شاید هفته اول به دلیل درگیر شدن با افکار اتوماتیک دچار نوعی استرس شوید ولی به مرور زمان افکاری که عادت داشتند همیشه و همه جا بدون اراده شما وارد ذهنتان شوند و حالتان را بگیرند با تکنیک های شما از اتوماتیک خارج شده و افکار جدید جایگزین می شود و در هفته های دوم و سوم افکارتان یک دست شده و تعارضی احساس نخواهید کرد.خواهر عزیزم زندگی خود و خواهر و کل خانواده خود را با یک هوس و میل شدید اشتباه ،تباه نکنید ، گناه جز یک لذت کوتاه و یک حسرت همیشگی برای انسان چیزی ندارد . سعی کنید ارتباط خود را با خدا قوی کنید تا خداوند خودش این محبت حرام را از دل شما بزداید ولی تا وقتی خودتان نخواهید و اراده نکنید هیچ کس نمیتواند به شما کمک کند و این موضوع پیشرونده میشود .و خودتان با دستان خودتان زندگی خود را تباه میسازید.آینده خود را با امیدواری و دوری از این ارتباط ،آباد کنید . با آرزوی خوشبختی و آرامش در زندگی برای شما



ارسل تعليقاتك
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.