يک نظر دوش از شکنج زلف او دزديده‌ام
يک نظر دوش از شکنج زلف او دزديده‌ام شاعر : خاقاني زير هر تار صد شکنجي جهان جان ديده‌ام يک نظر دوش از شکنج زلف او...
Wednesday, March 23, 2011
دل بشد از دست دوست را به چه جويم
دل بشد از دست دوست را به چه جويم شاعر : خاقاني نطق فروبست، حال دل به چه گويم دل بشد از دست دوست را به چه جويم ...
Wednesday, March 23, 2011
زنگ دل از آب روي شستيم
زنگ دل از آب روي شستيم شاعر : خاقاني وز درد هوا سبوي شستيم زنگ دل از آب روي شستيم وز يار کناره جوي شستيم دل...
Wednesday, March 23, 2011
اين خود چه صورت است که من پاي‌بست اويم
اين خود چه صورت است که من پاي‌بست اويم شاعر : خاقاني وين خود چه آفت است که من زير دست اويم اين خود چه صورت است که...
Wednesday, March 23, 2011
گفتم آه آتشين بس کن، نه من خاک توام
گفتم آه آتشين بس کن، نه من خاک توام شاعر : خاقاني نه مسلسل هم‌چو آبم تا هوسناک توام گفتم آه آتشين بس کن، نه من خاک...
Wednesday, March 23, 2011
نام تو چون بر زبان مي‌آيدم
نام تو چون بر زبان مي‌آيدم شاعر : خاقاني آب حيوان در دهان مي‌آيدم نام تو چون بر زبان مي‌آيدم هردم از لب بوي جان...
Wednesday, March 23, 2011
از تف دل آتشين دهانم
از تف دل آتشين دهانم شاعر : خاقاني زان نام تو بر زبان نرانم از تف دل آتشين دهانم نام تو بسوزد از زبانم ترسم...
Wednesday, March 23, 2011
کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم
کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم شاعر : خاقاني دارم به کفر عشقت ايمان چرا ندارم کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم...
Wednesday, March 23, 2011
نازي است تو را در سر، کمتر نکني دانم
نازي است تو را در سر، کمتر نکني دانم شاعر : خاقاني دردي است مرا در دل، باور نکني دانم نازي است تو را در سر، کمتر...
Wednesday, March 23, 2011
به ميدان وفا يارم چنان آمد که من خواهم
به ميدان وفا يارم چنان آمد که من خواهم شاعر : خاقاني ز ديوان هواکارم چنان آمد که من خواهم به ميدان وفا يارم چنان...
Wednesday, March 23, 2011
گفتم به ري مراد دل آسان برآورم
گفتم به ري مراد دل آسان برآورم شاعر : خاقاني ز آنجا سفر به خاک خراسان برآورم گفتم به ري مراد دل آسان برآورم وز...
Wednesday, March 23, 2011
مرا گوئي چه سر داري، سر سوداي او دارم
مرا گوئي چه سر داري، سر سوداي او دارم شاعر : خاقاني به خاک پاي او کاميد خاک پاي او دارم مرا گوئي چه سر داري، سر...
Wednesday, March 23, 2011
چون تلخ سخن راني تنگ شکرت خوانم
چون تلخ سخن راني تنگ شکرت خوانم شاعر : خاقاني چون کار به جان آري جان دگرت خوانم چون تلخ سخن راني تنگ شکرت خوانم...
Wednesday, March 23, 2011
گر رحم کني جانا جان بر سرت افشانم
گر رحم کني جانا جان بر سرت افشانم شاعر : خاقاني ور زخم زني دل را بر خنجرت افشانم گر رحم کني جانا جان بر سرت افشانم...
Wednesday, March 23, 2011
تا مرغ به آشيان فرستيم
تا مرغ به آشيان فرستيم شاعر : خاقاني خاقاني را هزار گنج است تا مرغ به آشيان فرستيم ما پيشکش تو جان فرستيم ...
Wednesday, March 23, 2011
ديده در کار لب و خالش کنم
ديده در کار لب و خالش کنم شاعر : خاقاني پيشکش هم جان و هم مالش کنم ديده در کار لب و خالش کنم جان و دل قربان همه...
Wednesday, March 23, 2011
دل به سوداي بتان دربسته‌ام
دل به سوداي بتان دربسته‌ام شاعر : خاقاني بت‌پرستي را ميان دربسته‌ام دل به سوداي بتان دربسته‌ام سگ به شاخ گلستان...
Wednesday, March 23, 2011
جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم
جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم شاعر : خاقاني وز راه هواي تو گذشتن نتوانم جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم کانرا به...
Wednesday, March 23, 2011
به صفت، عاشق جمال توايم
به صفت، عاشق جمال توايم شاعر : خاقاني به خبر، فتنه‌ي خيال توايم به صفت، عاشق جمال توايم در هوس پختن وصال توايم...
Wednesday, March 23, 2011
امروز دو هفته است که روي تو نديدم
امروز دو هفته است که روي تو نديدم شاعر : خاقاني و آن ماه دو هفت از خم موي تو نديدم امروز دو هفته است که روي تو نديدم...
Wednesday, March 23, 2011